این مسائل حیاتی حیاطی!!!
1- خسته وکوفته دارم از کلاس زبان برمیگردم، کوله ام رو انداختم رو دوشم ، از مترو پیاده میشم و یاد 135 پله ای می افتم که باید برم بالا...
با فکرهای خودم مشغول بودم که خانم جوانی حدودا 26ساله صدام کرد...گفت ببخشید میتونم یه سؤال ازتون بپرسم؟ گفتم خواهش میکنم و زیر لب آرزوکردم که جواب سؤالشو بدونم تا ضابع نشم..گفت: اون خانوم و می بینی که جلو داره راه می ره؟ همون که مانتوی زرشکی پوشیده..
نگاهمو از روش برداشتم و دنبال زنی گشتم با مانتوی زرشکی، و وقتی دیدمش دوباره به سمتش برگشتم و گفتم خب؟؟ گفت حالا من جلوی شما راه میرم بعد بهم بگو که به نظرت من مثل اون خانومم یا ازش چاق ترم؟؟!!!!!!!!
اولش خیلی تعجب کردم گفتم شاید اشتباه شنیدم اما دیدم جلوی من شروع کرد به راه رفتن، چند قدمی رفت و برگشت، با استرس انگار که دنبال کشف یه مسأله ی مهمی باشه ازم پرسید: خب دیدی؟ چی شد؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: خب یه کم چاق ترین...بعد -انگار که بهش خبر دادن که ماشینی که همه ی خانواده ات توش بودن چپ کرده- با غصه نگاهم کرد و گفت: تو رو خدا راست می گی؟؟ خیلی بد شد من فکر میکردم لاغرترم...آخه میدونی تو خونه روم نمیشه از کسی بپرسم که چاقم یا نه،می ترسم بپرسم و اونام بگن که چاقم!!!!!!!!!!
2- این اتفاق که افتاد یاد چند وقت پیش افتادم که تو حیاط دانشکده نشسته بودم، دختری که نمی شناختمش اومدجلو و با هیجان پرسید: ببخشید شما دماغتون و عمل کردین؟!!! گفتم چطور؟ گفت: آخه من و دوستام سر این موضوع با هم شرط بستیم!!!!!!!!
پ ن1: حیف از زندگی که تلف میشه با این بیهودگی ها...
پ ن2: این چند روز از صدای زنگ تلفن هم میترسم؛ مبادا کسی بگوید تو هم رفتی ...
۱- امشب یه لطیفه شنیدم که دلم نیومد براتون تعریف نکنم:
سردار رجب زاده گفته: در تجمعات انتخاباتی تنها 4 نفر از طرفداران نامزدها مجروح شدند!!!!!!!!!!
.
.
.
2- چند وقت پیش تو وبلاگ دوستی شعری خوندم با عنوان خودکار قرمز، اگرچه شاید کمی برای نوشتن چنین شعری دیر باشه اما چون قولش رو به چند تا از دوستام داده بودم و خودم هم این شعر و خیلی دوست دارم می نویسم، شاید باعث شه یه سری چیزها دوباره یادمون بیاد:
خودکار قرمز ؛
شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعضي گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متن اش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خودکار قرمز نیست این جا
پ ن۱: ببخشید که یه کم زیاد سیاسی شد..!!!
خواندن دا تجربه ی خوبی است؛ خصوصا برای نسل ما که هر وقت کسی خواسته از جنگ برایمان بگوید؛ حرفهایش زود دلمان را زده؛(شاید به خاطر اینکه آدمهای بی ادعا خیلی کم شده اند و یا شاید آنها زیادند و ما نمی شناسیمشان.) به هر حال برای ما که دلمان لک زده برای یک خاطره ی ناب و بی ادعا و دور از غرض ورزی، دا گزینه ی خوبی است. خاطراتی که از دل برخاسته و به دل می نشیند.
"دا" یک رمان معمولی نیست در اصل یک خاطره نوشت یا یک رمان مستند است. با توصیفهای دقیق از روزهای محاصره ی خرمشهر که تو را به آن فضا می برد و باعث می شود که خودت را در کنار نویسنده ببینی. این حس به قدری قوی است که وقتی زهرا به تنهایی برادرش را دفن می کند تو، پا به پای او گریه می کنی. وقتی زهرا می ترسد، تو هم دچار استرس می شوی. وقتی زهرا مجبور می شود خرمشهر را ترک کند؛ دلِ تو هم می گیرد و حتی شاید تا چند وقت شبها در خواب هم صدای خمسه خمسه بشنوی.
خواندن این کتاب کار راحتی نیست و شهامت می خواهد زیرا به قدری وقایع خوب تعریف می شوند که تو می توانی آن ها را به خوبی تصور کنی. گرچه این کتاب به لحاظ فنی ایراداتی دارد؛ خصوصا از بعد از شهادت علی که آشفتگیِ خاطرات کاملا مشهود است، جمله ها در هم می آیند و ترتیب بعضی اتفاقات به هم می خورد؛ اما به هر حال کتابی است که به نظر من در تاریخ ایران کم نظیر و شاید هم بی نظیر باشد و اینکه در کمتر از دوسال به چاپ هفتادم رسیده و کارگردانان زیادی از جمله تهمینه میلانی تصمیم به ساخت فیلمِ آن گرفته اند؛ سندی است بر این ادعا.
این هم قسمتی از کتاب که تا حدودی با حال و هوای کتاب آشنا شوید:
ترکش، مغزش را متلاشی کرده، تکه های پوستِ سر و موهایش همراه ترکش های ریز و درشتِ آغشته به مغز و خون به اطراف پاشیده شده بودند. نصف سرش رفته بود و صورت نداشت. پارچ آب پلاستیکی قرمز رنگش مچاله شده، آن طرف تر افتاده بود.[...] چادرم را زیر بغلم جمع کردم و دست به کار شدم. دو تکه از مقوا را به شکل جارو و خاک انداز به دو دستم گرفتم. با اینکه مدام دلم ریش می شد وحالت تهوع داشتم، تکه های مغز آمیخته با مو و خون را که به زمین کاهگلی چسبیده بودند، جمع کردم.[...] حالت عصبی و دل به هم خوردگی ام باعث می شد، تمام بدنم بلرزد و فشار زیادی را تحمل کنم.[...]بوی خون درونم را زیر و رو می کرد. تکه ها را بر می داشتم و در کاسه ی سرِ پیرمرد که از پیشانیش جدا شده بود، می ریختم.
پ ن1:بدین گونه است که سنت ها پاس داشته می شوند، آن گاه که مردم قادرند به خاطر عقیده ای بمیرند.(پائلو کوئیلو)
پ ن2: این روزها هر وقت دلم میگیره، با خودم میگم " ألَیسَ الله بکافٍ عباد؟ " بعد انگار که بخوام به خودم دلداری داده باشم؛ همش تو دلم میگم: هست، هست، هست...
پ ن3: کاش واقعا باشه...
خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا را آفرید
روز سوم صدا را
روز چهارم رنگها را
روز پنجم حیوانات را
روز ششم انسان را
روز هفتم
خداوند اندیشید، دیگر چه چیز را نیافریده؟
پس تو را برای من آفرید...
پ ن 1: به افتخار تو که اومدنت، امروز و برام یه روز خاص کرده؛ خاص تر از تمام روزهای سرخ تقویم...
پ ن2: پاییز مبارک...
حس خوبیه وقتی با دو تا انگشت بتونی یک عالمه حرف بزنی، بتونی تمام احساست و تمام اعتقادت رو با یه علامت ساده نشون بدی؛ من این احساس خوب و با تمام وجودم درک کردم. وقتی نگرانی مادرم و دیدم و بهش قول دادم تا مچ بند سبزمو باز کنم، دیدم میشه فقط با دو تا انگشت حرفتو بزنی، این خفقان چند ماهه به ما یاد داده که چطور با یک نگاه و با یک علامت ساده، همدیگر را بفهمیم و باور کنیم.
حس خوبی داشتم، جدای از اینکه همیشه در هر گروهی افراط و تفریط وجود داره، جدای از صحنه های زشت و زننده ای که دیدم و فراموشم نمیشه؛ مثل وقتی که دیدم زنی میانسال، آب دهانش را پرت کرد به سوی دختر جوانی که شال سبز به سر داشت و مثل وقتی که شنیدم بعضی از شعارهایی که شاید انصاف نبود و عمومیت نداشت، مثلا مادر شهیدی که وقتی شعارِ (ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم) رو شنید با حالت مظلومانه ای گفت: به خدا من جوونامو دادم تا حالا یک ریال هم نگرفتم...
جدای از همه ی اینها، حس خوبی بود که تو هم فرصتی پیدا کرده بودی برای بودن، برای نفس کشیدن، که تو هم به سهم خودت فرصت پیدا کرده بودی تا روی آسفالت خیابون راه بری و شعار بدی، درگیری هم گرچه وجود داشت اما شدید نشد، بالاخره چه اینور، چه اونور، همیشه آدمهای تندرو وجود دارند؛ اما در کل شرایط خوب بود و من خوشحال بودم. به نظرم یک نوع مشقِ دموکراسی بود و تمرینی بود برای همه، که یاد بگیریم صدای همدیگرو بشنویم، که یاد بگیریم همدیگرو تحمل کنیم. یاد شبهای قبل از انتخابات افتادم که تا خود صبح خیابون ها خالی نمی شدن و همه کنار هم بودن...سبز و قرمز و...
حس خوبی بود، اما فقط تا همین چند ساعت پیش...
مدتهاست که صدا و سیما را تحریم کردم خصوصا اخبارش رو، اما امشب اتفاقی اخبار و دیدم و در عین ناباوری دیدم و شنیدم که این تجمع سبز رو چه طور نشون داد، دیدم که موج سبز رو نشون داد و گفت: تظاهر کنندگانی که علیه روز قدس راهپیمایی می کردند!!! و موتور آتش گرفته ای را، که می گفت عاقبت این حرکت بوده...
از ته دل گریه کردم، برای خودم و همه ی هم نسل های خودم، که مجبوریم این همه دروغ و از نزدیک ببینیم و متأسفم برای آدمکهایی که خوشون رو به خواب زدند.
پ ن1:...و از اون حسِ خوب جز هوای گریه، چیزی نموند.
پ ن2:همین...
*از فریدون مشیری
وقتی به استاد آواز ایران بی حرمتی میشه، وقتی ربنا کوتاه میشه و کم کم زمزمه ی چند خوردی چرب و شیرین از طعام فراموشمون میشه...
وقتی فیلم های مهرجویی مجوز نمی گیرن و سنتوری دیده نمیشه، وقتی فیلم بهمن آرا قیچی میشه، وقتی به گلشیفته سخت می گیرن، وقتی کارگردانِ پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران، مسعود ده نمکی است...
وقتی مستند سازان به خاطر منع شدن از به تصویر کشیدن حقیقت، از شرکت در جشنواره ی بین المللی سینما حقیقت خودداری می کنن...
وقتی از رفتن شفیعی کدکنی خم به ابروی کسی نمیاد...
وقتی بسکتبالیستهای جوان با کمترین امکانات، قهرمان آسیا می شن و والیبالیستها نایب قهرمان جهان، اما کسی نمی بینه...
وقتی اسطوره هایمان را زنده زنده دفن می کنیم...
وقتی...
وقتی همه ی اینها در کنار هم قرار میگرند؛ باید هم آمدنِ جومونگ به ایران یک اتفاق بزرگ محسوب شود، اصلاً جای تعجب هم نیست که مردم شب قبل از آمدن جومونگ در فرودگاه بخوابند و هر روز جلوی هتل محل اقامتش صف بکشند و دستِ آخر هم خبرنگاری با شادمانی بگوید: این حقیقت است که جومونگ بخشی از زندگی مردم ایران شده است!!
این مردم یا همه ی ایران را گشته اند و کسی به بزرگیِ!! جومونگ پیدا نکردن یا تمام بزرگان ایرانی را در حدِ اعلا اکرام کردند و دیگه واقعاً نوبتِ خودِ جومونگ بوده...
گر چه من حدود یک ماه است که فهمیدم،جومونگ، این حقیقت زندگی ایرانی ها!! یک مَرد است، چون قبل از این فکر میکردم که حتماً جومونگ هم مثل یانگوم،باید یه زن باشه، اما الآن از خدا ممنونم که من رو از این اشتباه بزرگ درآورد!!
پ ن: اولش فقط نوشتم خلایق هر چه لایق... اما بعد دیدم که شاید خیلی هم تقصیر مردم نباشه، چه میشه کرد وقتی اسطوره هایمان را از ما میگیرند؟ شاید پاسخ عده ای به این سؤال جایگزینی باشه، حالا دیگه فرقی نداره که این جایگزین جومونگ باشه یا هر کس دیگه، مهم اینه که هر کی باشه، دیگه از ما نیست...
من بعضی وقتا دوست دارم که جایِ خدا باشم، نه اینکه بخوام خدایی کنم، نه. فقط دوست دارم جایِ خدا باشم تا ببینم خدا چه جوری فکر میکنه؟ تاببینم جمع اضداد با هم چی میشه؟ چه جوری میشه هم مهربانترینِ مهربانان بود هم جبار؟ هم صبور بود هم سریع الحساب؟ هم بخشنده بود هم سخت انتقام گیرنده؟
دوست دارم ببینم خدا چه جوری با خودش حساب کرد که به این نتیجه رسید ما بشیم اشرف مخلوقات؟ چه جوری حساب کرد که به خاطر ما یه تنه جلوی همه ی فرشته هاش وایساد؟ چه جوری حساب کرد که انقدر به ما امیدوار شد؟ چه جوری حساب کرد که به این نتیجه رسید می تونه به ما بنازه؟؟
یعنی واقعا خدا نمی دونست که خیلی از ما پست تر از حیوان می شیم؟ یعنی نمی دونست ما تو روش وای می سیم و ازش طلبکار می شیم؟ یعنی نمی دونست این آدمهایی که آفریده به جونِ هم می افتن و دروغ و ریا رو ترجیح می دن به روراستی و صداقت؟ یعنی نمی دونست خیلی از مخلوقاتش می شن قاتل و فاسد و جانی؟ یعنی نمی دونست ما همین که پامون به زمین برسه آسمون و فراموش می کنیم؟ یعنی نمی دونست با خودمون عهد می بندیم که هر کاری گفت بر عکسش و انجام بدیم؟ یعنی نمی دونست انقدر سرِ خودمون رو شلوغ می کنیم که حسابی تنهاش میذاریم...
من که باورم نمیشه خدا هیچکدوم از اینها رو نمی دونسته؛ پس اگه می دونست چرا انقدر به ما امید بست؟؟
درست اینجور وقت هاست که دوست دارم ببینم خدا چه جوری فکر میکنه...
چه جوری فکر میکنه که با ما-با این همه افتضاحی که به بار آوردیم- بازم مهربونی میکنه؟ که انقدر صبوری میکنه و انقدر اشتباهاتمون رو از عالم و آدم مخفی میکنه تا جایی که حتی خودمون هم شک می کنیم که آیا اصلا ما بودیم که همچین غلط هایی کردیم؟!!
به رومون نمیاره که هیچ، بازم بهمون کلی فرصت میده و اسم یکی از این فرصتها رو میذاره رمضان...
اما ما از کنار این هم به سادگی می گذریم،خیلی هامون که به چشمِ یک رژیمِ غذایی بهش نگاه میکنیم، بعضی هامون هم به چشمِ یک قراردادِ کاملا موقت؛ یک خوبیِ کوتاه مدت...
همین که این ماه تمام شد برمیگردیم سرِخونه ی اول، دوباره همه چیز یادمون میره، سرِمون و میندازیم پایین و تو بیراهه های خودمون تختِ گاز می ریم، انقدر با خودمون مشغولیم که یادمون میره هر از چند گاهی سرِمون و بگیریم بالا و به آسمون نگاه کنیم. نگاه کنیم تا شاید یادمون بیاد که یکی اون بالاست که تمام حواسش به ماست تا شاید صداش بزنیم. اما نمی دونم چی میشه که ما ترجیح میدیم بیراهه ی خودمون و تا آخر بریم ولی حتی یه لحظه هم یادش نکنیم..
میریم و تا جایی ادامه میدیم که دستِ آخر خودش میگه:
ای پسر عمران! هر گاه بنده ای مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گوئی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گوئی همه خدای اویند جز من...
و همیشه به اینجا که می رسم دیگه دوست ندارم خدا باشم...
پ ن : توبه بر لب، سُبحه بر کف، دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما
بالاخره بعد از سه سال درس خوندن در رشته ی جامعه شناسی (با گرایش پژوهشگری)، برای اولین بار احساس کردم که یک پژوهشگرم(یا دارم میشم)...
تقریبآ سه سالِ تمام، فقط و فقط نظریه های جامعه شناسان و خوندیم و از اونجایی که تعداد جامعه شناسانِ تأثیر گذار، خیلی هم زیاد نبود؛ استادان محترم مجبور به تکرار بودند؛ گوشمان پر شد از علل 4 گانه ی خودکشی از نظر دورکیم و رو بنا و زیربنای مارکس و...
و عادت کردیم به جزوه هایی که انتشار اولش برای دهه ی 60 بود...
تا اینکه به برکت درس روش تحقیق، مجبور شدیم کمی به تکاپو بیفتیم...
وقتی یه روز با مینا از صبح تا خودِ عصر، تو این گرما راه میرفتیم تا از جامعه ی آماری مون بخواهیم که به سؤالاتمون جواب بدن؛ وقتی اولین نه رو شنیدیم؛ وقتی اولین پوزخند رو دیدیم؛ وقتی زنی در جواب سؤال ما-که از نظر خودمون خیلی مهم بود- قهقه زد و جلومون رقصید و فقط گفت بی خیال!!! وقتی برای اولین بار شاید احساس کردیم که غرورمون شکسته شد؛ وقتی توی یه پارک کلی سربالایی رفتیم تا به چندنفر که از نظرمون جالب بودن پرسشنامه بدیم و بعدش وقتی از سربالایی برگشتیم و پرسشنامه رو ورق زدیم و دیدیم که تمام سؤالها رو با بی تفاوتی و یکی درمیون جواب دادن؛ وقتی نمی خواستیم باور کنیم که کسانی که به ما لبخند زده بودند سرِکامون گذاشتن و در مقابل، وقتی اولین لبخند رو دیدیم؛ وقتی کسی رو دیدیم که با هیجان می گفت: حتمآ نتیجه ی تحقیقتون و به من بگید، وقتی کسی رو می دیدیم که با دقت به همه ی سؤال ها جواب می داد و زیر پرسشنامه برامون توضیحات اضافه هم می نوشت؛ وقتی زنِ میانسالی درِ گوشمون یواشکی و با شرم می گفت: ما چند وقته هیچ درآمدی نداریم... و دخترش می گفت: تو رو خدا این جوابهای ما رو به احمدی نژاد هم نشون بدین...!! وقتی از دور آدمها رو نگاه میکردیم و تو ذهنمون معادله می ساختیم تا پیش بینی کنیم که آیا برخورد خوبی با ما می کنن یا نه؟ و وقتی تمام معادلات ما اشتباه از آب در میومد...
(و من از این قسمتِ کار، خیلی درس گرفتم و فهمیدم آدمها از دور خیلی فرق میکنند تا وقتی که نزدیکند و هیچ وقت نباید از روی ظاهر آدمها قضاوت کرد.)
وقتی آدمی رو از دور می دیدیم و به نظرمون خیلی مغرور میومد؛ اونقدر مغرور که میگفتیم شاید جواب سلاممون هم نده؛ زنی با موهای بلوند و یک عینک آفتابی بزرگ که دست به سینه نشسته بود و به یک نقطه ی دور نگاه می کرد؛ و ما جسارت به خرج دادیم و رفتیم جلو و مطمئنم که برخورد خوبش تا چند وقت تو ذهن هردوی ما می مونه...
همه ی اینها با وجود سختی و خستگی اش برام خیلی شیرین بود؛ حتی وقتی از دردِ شدید پا، با مینا وِلو شدیم روی چمنهای پارک، وقتی ساعت 7 بعد از ظهر تازه یاد ناهار خوردن افتادیم و چهار زانو نشستیم کف پارک شریعتی و ناهار خوردیم...
همه ی این لحظه ها رو دوست داشتم؛ چون برای اولین بار بود که از رشته ی تحصیلیم لذت می بردم.
تو این مدت که درگیر این تحقیق با موضوعِ "قدرت پنهان زن در خانواده" بودم؛ مطالب زیادی ذهنم رو مشغول کرده که حتمآ در آینده بیشتر در موردش خواهم نوشت.
پ ن:اینکه رئیس جمهور تصمیم گرفته در کابینه اش سه وزیر زن داشته باشه، شاید خیلی خوب باشه، اما چرا آجرلو که در پرونده ی پالیزدار دست داشته؟؟!! و چرا کشاورز که هیچ تجربه ی قبلی نداره؟؟
اما واقعآ خوشحال می شم که اولین وزیر زن ایرانی دکتر وحید دستجردی باشه..
و ما را می آزمایی
در شرایط سخت
یکی پس از دیگری
و دیگری از پس دیگری!
و ما خسته از این امتحان ها.
" دنیای آزمون و خطایت،
سه ماه تعطیلی ندارد؟!!"
پ ن: من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من...
ما نسل سوخته هستیم؛ یک نسل با یک آرمان کاملآ مجهول. یک نسل(شاید هم بی آرمان) پر از تناقض، یک نسل که گوشهایش پر شده از دروغهای رنگارنگ و چشمهایش به جز آدم های دو رو و چند رو چیزی ندیده.
اصلآ انگار نوبت به ما که رسید همه چیز ته کشید!!!
نسل ما حسرت به دل ماند، من حسرت به دل ماندم...
حسرتِ یک نفر که قبولش داشته باشم، آنقدر که گوش به فرمانش باشم! یک نفر که برایم آرمان ارمغان بیاورد؛ یک نفر که برایش فریاد بزنم؛ برایش گریه کنم؛ که عکسش را به دیوار اتاقم بزنم...
حسرتِ یک نفر که حرفهایش بوی باروت ندهد، که چهره اش خشن نباشد، که حرفش سخیف نباشد، که مردم را ابله فرض نکند، که دروغ نگوید...
حسرتِ یک شهر که مهربانی در آن موج بزند، که قلدر ها در آن جولان ندهند.
حسرتِ یک مرد...
یک مرد که عادل باشد و کمی، فقط کمی مهربان...
یک مرد که دین را ابزار قدرت نکند؛
یک مرد که در مقابل کشتار چین سکوت نکند و برای مروه اشک تمساح نریزد؛
یک مرد که فرمانِ آسفالت دماوند را ندهد؛
یک مرد که نخبه ستیز نباشد، که کمی دغدغه ی فرهنگ داشته باشد؛
حسرتِ یک نفر که در این قحطیِ انسانیت، انسان باشد...
دلم آدم های بی ادعا می خواهد، آدم هایی که بین این همه دروغ، حرفشان آرام ات کند.
این روزها در نزدیکترین فاصله، دروغ را می توانی ببینی؛ در رنگ های مختلف، با لحن های مختلف اما در همین روزها برای پیدا کردن کمی صداقت باید تمام شهر را بگردی و دستِ آخر هم چیزی نیابی.
و این چنین است که نسل ما میشود نسل بی آرمان...
نسلی که در ذهنش هیچ قهرمانی وجود ندارد؛ نسلی که از نظرش هیچ انسانی کامل نیست؛ هیچ کس نیست که به قیمت جان بیارزد.
نسلی که امیدی به امروز ندارد و تنها نزاع شیران و روبهان را می بیند. نسلی که وقتی شب هنگام چشمهایش را می بندد؛ هیچ فردایی را نمی تواند برای خودش مجسم کند؛ که می داند در این کشور میشود با فوق دیپلم وزیر شد و با دکتری هیچ نشد؛ نسلی که هر شب باید دروغ بشنود؛ هر روز باید ریا ببیند؛ و صاحبانِ قدرت در این آشفته بازار میخواهند به زور به تو بفهمانند که همه چیز خوب است؛ که مملکت ما، مملکتِ گل و بلبل است، که ندایی کشته نشده، که زندانی سیاسی وجود ندارد، که کسی بیگناه زخمی نشده، که بازداشتگاهها خالی است، که اصلآ مخالفی وجود نداشته، که ...
آنها می خواهند بگویند که آسوده بخوابید؛ شهر در امن و امان است...
و ما که هدر رفتن امروزمان را می بینیم، میخوابیم اما نه آسوده، میخوابیم به امیدِ آینده.
شاید که...