از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند؛
تنها آنهایی به کار خود ایمان دارند که با خود چتر می برند.
"آنتوان چخوف"
پ ن1:این روزها دارم باور میکنم یکی هست اون بالا که انگار هوامو داره...
پ ن2: نگر تا این شبِ هجران گذر کرد چه خنجرها که از دلها گذر کرد
جمهوری اسلامی اعلام میکنه که تو این چند روز 7 نفر کشته شدن؛ از جمله یک مادر و دختر و کلی از جوونهای هموطنمون. و ما خوب میدونیم وقتی تلویزیون ایران میگه 7 نفر، یعنی خیلی بیشتر از 7 نفر! تو راهپیمایی دو روز پیش، بسیج تیراندازی کرده و چند نفر کشته شدن. دوستی تعریف میکرد که با چشم خودش دیده که مردم یک بسیجی رو به قصد کشت زدن. خودم تو میرداماد ساختمونهای آتیش گرفته شده رو دیدم، مردم شیشه های بانک ها رو می شکنند، به روی هم چاقو میکشند و...
نمیدونم چی شد که به اینجا رسیدیم؟ به برادر کشی! به اینکه خیلی از دوستیها کمرنگ تر شدن و حتی تبدیل به دشمنی شدن! اصلآ انگار یه دفعه خاک غم پاچیدن تو این شهر: وقتی تو خیابون احساس امنیت نمیکنی، وقتی هربار که میخوای بری بیرون چشمهای نگران مادرت رو می بینی، وقتی شماره ی هیچ موبایلی رو نمیتونی بگیری، وقتی "حکومت اسلامی" جای "جمهوری اسلامی" رو میگیره، وقتی تو خس و خاشاک خطاب میشی اونم از طرف رئیس جمهور ۲۴ میلیونی، وقتی فائزه، ضد خاتمی حرف میزنه، و قتی احساس میکنی بازی خیلی پیچیده تر از اونیه که فکرشو میکردی، وقتی نقش خودت و حتی نقش کسی که طرفداریشو کردی نمیدونی، وقتی احساس میکنی گول خوردی، وقتی بوی باروت و حس میکنی، وقتی خندیدن سخت میشه، وقتی دلت پر از شکایت میشه، وقتی...
من گله دارم!! هم از احمدی نژاد که اصلآ دوستش ندارم و هم از میر حسین که خیلی دوستش دارم!!!!
از احمدی نژاد چیزی نمیگم چون معتقدم کسی که خودش رو زده به خواب هیچوقت نمیشه بیدار کرد!
اما میر حسین...
چقدر دوست داشتم صدام بهش میرسید و بهش میگفتم: تو رو خدا چیزی رو که از تو، تو ذهنم ساختم خرابش نکن...
به نظرمن،آدم یا قواعد یه بازی و قبول نداره که در اینصورت اصلآ بازی و شروع نمیکنه و یا با آگاهی به قواعد بازی، وارد بازی میشه. بارها و بارها پیش اومده که یه تیم ورزشی اعلام کرده که اگر فلانی داور باشه ما اصلآ بازی نمیکنیم ولی اگر بازی کردند و باختند دیگه نمی تونن بگن ما از اول این داور و قبول نداشتیم!
چرا میر حسین میگه: من به شورای نگهبان هم امیدوار نیستم و به تظاهراتمون ادامه میدیم؟ اگه اطمینان نداشت چرا وارد بازی شد؟ و چرا وقتی شورای نگهبان ازش میخواد تا تخلفات رو به صورت مصداقی بگه سکوت میکنه؟ و میگه فقط ابطال انتخابات؟؟
به نظر من با کارهایی که احمدی نژاد تو این 4 سال انجام داد؛ کاملآ مشخص بود که رأی میاره، چون بیشتر مردم ما عوام هستند،قصدم از به کار بردن کلمه ی عوام توهین به گروه خاصی نیست بلکه منظورم این است که بیشتر مردم ما غمِ نان دارند و لبخند رضایت میزنند وقتی یک رئیس جمهور در یک دوره 2 بار به شهر یا روستایشان سر میزند و برایشان ساختمان میسازد و شاید راه و...
مردم آنجا مثل ما فکر نمیکند، آنها مثل ما آرزوی فرهنگ غیر دولتی ندارند، آنها غصه ی فضای بسته ی سیاسی را ندارند، آنها جنایت صفار هرندی را به فرهنگ ما نمی بینند، آنها ظلم علی آبادی به ورزش را نمی فهمند، آنها دانشجوی ستاره دار را نمی شناسند، آنها دروغهای احمدی نژاد را پیگیری نمیکنند، همه ی اینها، نه به دلیل این که آنها کمتر از ما می فهمند نه! فقط مشکلاتشان از ما خیلی بیشتر است، فقط در مسائل اولیه ی زندگی شان مانده اند و وقت فکر کردن به این مسائل را هم ندارند. آن ها دل خوش کرده اند به حرفهای احمدی نژاد...
و ما اگر الفبای دموکراسی را بلد باشیم یا باید قبول کنیم که 24 از 13 بزگتر است؛ یا از راه قانونی و با عدد و رقم تقلب را ثابت کنیم. طی یکی دو روز آینده حتما شورای نگهبان رای میدهد و در خوش بینانه ترین حالت میگوید: احمدی نژاد22میلیون و میرحسین15میلیون... و در هر صورت باز هم احمدی نژاد رئیس جمهور منتخب است.
و این سخت است برای من و برای همه ی کسانی که فکر میکنند ادب مرد به ز دولت اوست...
پ ن1:امروز تو خبرگزاری فارس صحبتهای فائزه هاشمی رو خوندم که تو تجمع دیروز گفته بود: "عامل اصلی دیکتاتوری خاتمی است!!" وترسیدم از اینکه مبادا همه ی اینها یک بازی باشه، یه بازی که تقلب انتخابات فقط بهانه ای بوده برای شروعش، بازی که برنده اش میر حسین نیست! ترسیدم که مبادا فریادهایمان به کام کس دیگری شود!
پ ن2:کاش میر حسین راهش رو از هاشمی جدا کنه..
این روزها دانشکده ی ما رنگ و بوی خاصی داشت، سکوت ممتدی که بعد از آن تحصن کذایی بر دانشگاه حاکم بود اینبار به بهانه ی انتخابات شکسته شد.
اکثر روزها سالن مطهری پر ازجمعیت بود، نمایندگان نامزدهای انتخاباتی دعوت می شدند و به سؤالات بچه ها جواب می دادند.
شور و حال حاکم بر سالن جالب بود؛ اینکه اکثریت سالن سبز بود و بقیه قرمز، اینکه بعضی از بچه ها با هزار تا دلیل از کاندیدای مورد نظر خودشون حمایت می کردن و در مقابل بچه هایی که-با اطمینان می تونم بگم-فقط جو گیر شده بودند.
این روزها دارم به این فکر میکنم که با انصاف بودن چقدر چیزِ خوبیه!
اینکه اگه من از کسی حمایت میکنم، دیگری رو نکوبم. اینکه برای شنیده شدن حرفام،جلوی دهن دیگری رو نگیرم.
اینکه اگه کسی اونجوری که من فکر میکردم،فکر نمیکرد بازم دوستش داشته باشم؛ ما مجبور نیستیم عقاید دیگران رو بپذیریم، مجبور نیستیم حرفاشون رو بپذیریم، اما نمیتونیم و این حق رو نداریم که به اون آدمها و به عقایدشون توهین کنیم.
این ها رو به خاطر این گفتم که این چند روز، بیشتر آدمها برای بالا بردن کاندیدای خود، بقیه رو بیرحمانه به زیر آوردند:
وقتی تو داتشکده، خیلی بیرحمانه، میرحسین با فرح پهلوی مقایسه میشه، وقتی به رفسنجانی با سنگین ترین کلمات توهین میشه؛ اونم از طرف آدمِ به شدت اصولگرایی که لابد فراموش کرده بود که رفسنجانی رئیس خبرگان است و امام جمعه ی موقت تهران (یعنی هنوز هم بیشتر از خودشان است تا از دیگران!!)، وقتی قضیه ی مدرک کردان بزرگ و بزرگتر میشود و در مقابل مدرک هاوایی حاجی کوچک میشود، وقتی تمام زحمتهای انرژی هسته ای –کاملآ بی انصافانه-به نام دولت نهم تمام میشود و زحمات شش ساله ی دولت خاتمی از یادمان میرود.
وقتی در آزادی احمدی نژاد را بیشتر از آنچه حقش است میکوبیم و میگوییم:م رگ بر این دولت مردم فریب! وقتی به زهرا رهنورد- فقط به خاطر پوشیدن رنگهای شاد و فقط به خاطر اینکه دست در دست همسرش راه میرود- بی حرمتی میشود، آنهم از سوی یک مثلآ دانشجو. وقتی یک بسیجی -فقط به جرم بسیجی بودن- هو میشود از سوی آدمهایی که شعار آزادی میدهند. وقتی بسیج، اشک یکنفر را در می آورد؛ که چرا تا دیروز مثل ما فکر میکردی امروز یک جور دیگر...
وقتی....
وقتی همه ی اینها را با هم جمع میکنم؛ به یاد جمله ی اسکار وایلد می افتم که گفته بود:
-آرزوهای دور و دراز، باعث شدند "دموکراسی" به وجود بیاید. اما دموکراسی یعنی چه؟ چماق کشیدن مردم روی مردم به خاطر مردم.
در نقطه ای از افق گریه و خنده به هم می رسند.آنان که می خندند و خنده شان از ته دل است. صدای خنده شان در فضا می پیچد، چشمانشان پر از اشک می شود و یا آنها که می گریند در نقطه ای چهره شان مثل صحرای باران خورده باز می شود و تبسم می کنند...
"از رمان برف"
پ ن1: این روزها مرزی نیست بین اشکها و لبخندهامان...
پ ن2: مثل یک امتحان بود، یک آزمون سخت، فکر کنم با ارفاق قبول شدم؛ مگه نه؟
پ ن3: خسته شدم از شنیدن این حرفها؛ شما کی خسته می شین از گفتنش؟
پ ن4:فکر نکن گله می کنم، نه!!فقط انگار تمام بغض های قورت داده را، دارم با هم بالا میارم...
پ ن5:در دلم زمستان است انگار؛ بخند بذار بهار بیاد...
پ ن6:خوشحالم که خوشحالی، که همه چیز خوبه،که تموم شد این روزهای ابری، فقط برای باور کردنش بهم فرصت بده...
همین!
اخراجیها خوب می فروشد، این قابل انکار نیست.
جدا از همه ی مخالفان و همه ی کسانی که گفتند"این مرتیکه ی چماق به دست هم شده کارگردان!"، به نظر من اخراجیهای1 فیلم خوبی بود و نقطه ی عطفی در سینمای جنگ ایران بود.زیرا برای اولین بار و با شهامت تمام رزمندگان را از آن تقدس مصنوعی و غیر قابل باور(که البته اکثریت ما اجبارآ و ظاهرآ باور کرده بودیم)، دور کرد، آن بت های دروغین و دست نیافتنی را شکست؛ سالهای سال سعی شده بود تا رزمندگان را بزرگتر از آنچه بودند معرفی کنند و به خاطر همین فاصله ی آنها با ما بیشتر و بیشتر شد، هیچوقت هیچکس به ما نگفت که شهید همت زمانی سیگار می کشیده، در جبهه عاشق زنی شده و با او ازدواج کرده و . . .اینها گفته نشد چون فکر می کردند که با گفتنش تقدسش از بین می رود، در صورتیکه شاید گفتن همه ی حقیقت در مورد یک گروه از افراد باور پذیر تر باشد تا اینکه فقط خوبی ها گفته شود.و باعث می شود که آن گروه را نزدیک تر احساس کنیم.
و شاید به خاطر همین پنهان کاری ها بود که شخصیت مجید سوزوکی برای عده ای از ما دور از ذهن بود، زیرا همیشه یک رزمنده را با ریش و چفیه و تسبیح به جا می آوردیم و مجیدِ اخراجیها هیچکدام از اینها را نداشت. و اگر سری به کتاب فرهنگ جبهه بزنید خواهید دید که امثال مجید سوزوکی ها در جبهه کم نبودند و حتی در مورد آدمهایی نوشته شده که با قمه می جنگیدند و استفاده از اسلحه را دور از شأن خود می دانستند.
اخراجیهای 1 خوب بود زیرا به همان اندازه که ما را می خنداند، حرف هم برای گفتن داشت؛ صحنه ای که مجید داوطلب شد که از مسیر مین گذاری شده عبور کند و در لحظه ای همه ی خاطراتش را زیر و رو کرد و از همه ی آن ها و مهمتر از همه از عشقش گذشت؛ اوج فیلم بود.
اما کاش ده نمکی اخراجیهای 2 را نمی ساخت و به همانی که بود اکتفا میکرد. اخراجیهای 2 فیلم خنده داری است، یک نمایش رو حوضی به تمام معنا که در آن چند بازیگر بامزه دور هم جمع شده اند تا فقط تو را بخندانند، لحظه های عاطفی فیلم به 2یا 3 صحنه محدود میشود و آنهم آنقدر سطحی که حتی یک ثانیه هم درگیرت نمی کند.
اخراجیهای 2 بی شک شما رامی خنداند اما قرار ما فقط خندیدن نبود...
پ ن: زیرِ بارِ عشق قامت راست کردن ساده نیست موجها بار گران بر دوش دریا می کشند
شلوغی متروی میرداماد و مغازه ها، ترافیک سنگین شهر، صدای بلند دستفروش ها که تو بساطشون همه چیز پیدا میشه؛ از کروات و ساعت و لباس و کیف گرفته تا انار...همه ی اینها یادم میندازه که عید تو راهه...
از همه ی عید فقط هفت سینش رو دوست دارم و یا مقلب القلوبِ لحظه ی سال تحویل رو که با شنیدنش انگار یه چیزی تو دلم اینور اونور میشه و بوسه ی بابا رو که روز عید شیرین تر از همه ی روزهای دیگه میشه و عیدی که بابا از لای قرآن بهم میده...
از بقیه ی عید؛ از آدمکهایی که به یه دست لباس نو قانعن، از آدمکهایی که اگه شب عید سبزی پلو با ماهی نخورن فکر می کنن فاجعه رخ میده، از آدمکهایی که لبخندهاشون تاریخ انقضاء داره، از سفرهایی که نمیدونی برگشت داره یا نه، از شلوغی سیزده بدر که باعث نابودی طبیعت تو روز طبیعت میشه...از همه ی اینها دلم میگیره.
انگار هرچی بزرگتر می شیم، سخت تر دلمون خوش میشه؛ یادمه وقتی بچه بودم عاشق عید بودم، عاشق دو هفته تعطیلات، عاشق لباس و کفش نو، تو یه روز 10 جامهمونی میرفتیم و خسته نمیشدم و وقتی یه دفعه کلی مهمون میومد خونمو ن کلی ذوق میکردم. اما حالا هیچکدوم از چیزهایی که قبلآ خوشحالم میکرد خوشحالم نمیکنه، حالا دوست دارم فقط آدمهایی رو ببینم که دوستشون دارم؛ به نظر من آدمها یا انقدر عزیز و نزدیکند که برای دیدنشون بهانه لازم نیست، آدمهای یکرنگی که همیشه هستند نه سالی یکبار_مثل دایی که اگه یه هفته نیاد خونمون دلم براش تنگ میشه_ یا انقدر دورن که سالی یکبار دیدن و ندینشون شاید خیلی فرق نکنه...
هیچوقت دلیل شادی مردم برای آغاز سال نو رو نفهمیدم؛ به نظر من تنها نکته ی مهمش اینه که باید حواسمون باشه که اگه کسی تاریخ رو ازمون پرسید جای 87 بگیم88. شایدم من خیلی سخت میگیرم اما به نظر من تا روزگارمون نو نشه، روزِ نو هیچ فایده ای نداره و تا فکرمون نو نباشه، تا نگاهمون تازه نشه، روزگار همونی هست که همیشه بوده...
اما این آخرین پست من تو سال 87 بود، سالی که متفاوت بود با همه ی 21 سال قبلی زندگیم؛ سالی که سعی کرد خیلی چیزها رو یادم بده و تونست، سالی که میخواست یکی از عزیز ترین هامو ازم بگیره و نتونست و حالا نفسهای این کبیسه هم به شماره افتاده...
برای همه ی اونهایی که دوستشون دارم؛ برای مینا که هیچوقت از خستگی هام خسته نشد، برای سیما که هروقت می خواستم بود، برای سپیده که تصویر لبخندش تا همیشه تو ذهنمه،برای سعیده،برای فاطمه، برای ساناز و نرگس و ...، برای همه ی بچه های صفحه ی اول،برای همه ی دوستای خوب مجازی و غیر مجازی که اسمشون تو پیوندام هست و نیست، برای همشون سال خوبی رو آرزو میکنم.
همین...
پ ن 1:میگی چرا این روزها انقدر بغض می کنم؟ بهت می گم نگران نشو...بغض هایی دارم که از خنده های قدیمی ام خیلی با ارزش ترند...تازه خوبیش اینه که هنوز بلدم بخندم.
پ ن 2:تابعدآ...
زمان:یکشنبه 87/11/27 ساعت 4
مکان:دانشگاه علامه، کلاس جامعه شناسی خانوادهدیروز خیلی ناگهانی! تصمیم گرفتم بعد از سه هفته سر کلاس جامعه شناسی خانواده حاضر شم. دکتر احمدنیا همیشه برام قابل احترامه فقط به این دلیل که همیشه تو کلاسش فرصت حرف زدن برای هر آدمی با هر عقیده ای وجود داره، و با صبوری میگه: هر حرفی که دارین بزنین،ما حق داریم که تأیید نکنیم...
اما چیزی که باعث شد در مورد این کلاس پست بذارم، بحثی بود که در کلاس پیش اومد با عنوان حق طلاق زنان.
استاد ما که گرایشات فمینیستی هم در ایشون دیده میشه با تأکید بسیار اصرار داشتند که گرفتن حق طلاق حق مسلم ماست و افسوس می خوردند از این که چرا خودِ دخترها، اونم چه دخترهایی؟(جواب:دخترهای دانشجو)، اونم دانشجوی چی؟(جواب: دانشجوی جامعه شناسی)، با این موضوع مخالفند؟
خلاصه، خیلی از بچه ها با این موضوع موافق بودند و دلیل قانع کننده ای هم داشتند؛ حق طلاق، حقی رو از مردان نمیگیره و فقط همون اندازه که مردان حق دارن به زنها هم حق میده که درمورد ادامه دادن زندگی مشترک تصمیم بگیرن.
اما مخالفان این موضوع، نظرات متفاوتی داشتند؛ یه عده می گفتند: شگون نداره که آدم از روز اول، اسم طلاق رو بیاره...، یه عده معتقد بودند که اگه ما روز اول بگیم، حق طلاق رو می خوایم، اصلآ طرف نمیاد ما رو بگیره و کلآ بی خیال میشه!!! اما بعضی ها مثل آقای س _که همسرشون هم تو همین کلاس بودن_ انقدر به انتخابشون مطمئن بودن که وقتی استاد ازش پرسید: حق طلاق رو به همسرت دادی یا نه؟ با اطمینان گفت: نه ندادم، خودمم این حق و نمیخوام...
شاید حرف آقای س درست بود، اما این حرف فقط در مورد خودش و عده ی محدودی از افراد جامعه صدق میکنه. مگه چند درصد از جوانهای ما با شناخت قبلی ازدواج میکنند؟ در همین تهران هنوز بسیاری از ازدواج ها کاملآ سنتی است: یعنی پسری که دختر هیچ شناختی ازش نداره، با گل و شیرینی میاد خواستگاری و در عرض کمتر از یکساعت در مورد یک عمر زندگی مشترکشون تصمیم می گیرن و بعد عروس خانوم میگه بلـــــــــــه و به همین راحتی یک زندگی شروع میشه بدون اینکه دو نفر چیز زیادی ازهم بدونن، بدون اینکه بدونن طرف مقابلشون چه جوری فکر میکنه؟ در شرایط مختلف چه جوری رفتار میکنه؟ چه جوری حرف میزنه؟ و خیلی چیزهای اساسی دیگه که در زمان و مکان محدود نمیشه فهمید. تازه این مربوط به شهرهای بزرگی مثل تهرانه در مورد شهرستان ها و روستاها که اوضاع از این هم بدتره و در بعضی شرایط دخترها معامله می شن(حتما رسمی به نام خون بس را شنیدید).
خب در شرایطی که امکان اشتباه در انتخاب بالاست حق طلاق برای زنان خیلی هم خوبه، کم نیستند زنانی که به اسم زندگی مشترک از شأنِ خود و از انسان بودن فاصله گرفته اند...
اما شاید حق طلاق همیشه هم خوب نباشه، خصوصآ برای آدم های کم جنبه و بی طاقت، شاید به قول یکی از بچه ها به شکل یک حربه در بیاد، یه راه فرارِ دمِ دستی که با بروز اولین مشکل بشه ازش استفاده کرد.
کلآ از هر چیزی میشه هم خوب استفاده کرد، هم بد و البته میشه اصلآ استفاده نکرد. میشه با یه چاقو آدم کشت، با همون چاقو میشه میوه پوست کند و خورد، یا میشه حتی بدون چاقو میوه خورد(زندگی سیبی است گاز باید زد آن را با پوست...)
پ ن 1: آقای س راست می گفت، چقدر خوبه که آدمهایی که فرصت شناخت دارن، بخشی از این انرژی رو قبل از ازدواج و برای شناختن هم صرف کنن، البته اگه احساسات سطحی و بازی هایی مثل روز ولنتاین و هدیه ی ولنتاین وقتی برای شناخت باقی بذاره...
پ ن 2: شاید نسل بعد از ما خیلی راحت تر از ما این حق رو بپذیرن و حتی ازش استفاده کنن، چون کارِ عاقلانه و درستیه که آدم از همه ی حقوقش استفاده کنه، اما نمی دونم چرا من بعضی وقتا فکر میکنم خیلی عاقلانه زندگی کردن،کار عاقلانه ای نیست...
آن نه عشق است که بتوان برِ غمخوارش برد
یا توان طبل زنان بر سرِ بازارش برد
عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سرِ دارش برد
عاشقی باش که گویند: به دریا زد و رفت
نه که گویند: خسی بود که جوبارش برد
دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی: طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه ی شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک" آرش" برد
حسین منزوی
پ ن1:بالآخره این امتحانات پایان ترم تموم شد، عذر میخوام از همه ی دوستانی که تو این مدت سرزدن و از من جواب ندیدن. . .
پ ن 2:انتظارِ روزِ برفی...
کاش می شد لحظه ای ابله نبود. . .
کاش می شد. . .
و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند. . .
و چه کم خواهند بود. . .
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت، اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد، طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
دکتر علی شریعتی
پ ن1:کاش شورِ ما، شعوری داشت...
پ ن2: دوست دارم این دو روز برم یه جای ساده، یه جا که مداحش به فکر این نباشه که مردم خوب سینه بزنن تا بعدآ سی دیِ مجلسش خوب بفروشه...
پ ن3:دیشب که داشت غزه رو نشون می داد دلم لرزید وقتی یه دختر بچه ی 4-5 ساله چشماش پر از وحشت بود و چونه اش از ترس می لرزید و دندوناش می خورد به هم، آخ خدا تو چقدر صبرت زیاده...
به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی؟در این بیغوله ردپایی از یاران نمی یابی
چراغ شهر شد خاموش و این افسانه روشن شد
که در شهرِ دَدان میراثی از انسان نمی یابی
بیست
و
یکسال گذشت . . .
- امروز من 21 سالم تموم شد و وارد 22 سالگی شدم . . .
- بچه ی خودِ زمستونم، خودِ خودِ زمستون، شاید به همین خاطر عاشق زمستون و برف و سرمام، آدما رو تو سرما بیشتر دوست دارم؛ وقتی از سرما تو خودشون جمع می شن، وقتی خیس از بارون می شن. . .
- الآن که به گذشتم فکر میکنم، می بینم چه روزها و شبهای متفاوتی داشتم؛ تو این 21 سال شبهایی بود که موقع خواب بزرگترین آرزوم این بود که دیگه هیچوقت از خواب پا نشم، و البته شبهایی هم بود که از شوق فردا شدن، تا خود صبح بیدار موندم.
روزهایی بود که از شور زندگی سرمست بودم و روزهایی که مثل لاک پشت تو خودم بودم.
-لحظه هایی بوده که به پیش پا افتاده ترین موضوع از ته دل خندیدم و لحظه هایی هم بوده که با کوچیکترین اتفاقِ ممکن گریم گرفته. . .
و حالا که به همه ی اینها فکر میکنم فقط یه خاطره ی دور ازشون یادم میاد .
- تو این سالها بعضی وقتها با دلم زندگی کردم بعضی وقتا با عقلم، بعضی وقتها دلم جلو می رفته و بعضی وقتها عقلم، به قول سعیده بعضی وقتها حتی دلم رو دار زدم و حالا این روزها بیشتر دارم باهاش راه میام.
دارم فکر میکنم که من تو این 21 سال آدم خوشبختی بودم یا نه؟
و به این نتیجه می رسم که خوشبخت بودم و هستم ؛ مگه خوشبختی چیه؟ همین که هنوز بهانه هایی هست برای بودن،همین که فکر می کنم بهترین مادر و پدر دنیا رو دارم، همین که می تونم از تهِ دل بخندم، همین که دوستایی دارم که دوستشون دارم، همین که می تونم برف و بارون و ببینم، همین که می تونم یه ساعت راه برم و خسته نشم، همین که می تونم لذت ببرم، می تونم دلتنگ شم. . .
همین که...
و کسی چه می دونه شاید خوشبختی مجموعِ همین لحظه هاست، لحظه هایی که حس میکنی زندگی و زمان و فضا، دراختیار تو اند.
پ ن1:این سالها که سپری شده است، وقتی به پشت سر نگاه می کنم، کدام علامت، کدام روز، کدام فرد، کدام خاطره مثل ستاره می درخشد و یا حتی مثل درد عمیقی شعله می کشد؛ و از سوی دیگر، به سوی کدام آینده می روم؟ زندگی چیست؟ زندگی تکه ای از مرگ است که باقی مانده، یا مرگ تکه ای از زندگی است که بر خاک افتاده و مثل ماهی زنده پرپر می زند؟ انسان به دنیا می آید تا در برابر "نمی توانم ها" تحقیر شود، یا با می توانم ها اوج بگیرد و پرواز کند؟ وقتی به نقطه ای می رسد که آنچه می خواهد نمی بیند و آنچه می بیند، نمی خواهد، زندگی می کند یا مردگی؟ چگونه می شود تکه ای از مرگ را به تکه ای از زندگی تبدیل کرد؟
پ ن 2: پی نوشت 1 نوشته ی من نیست فقط این روزها زیاد به این نوشته فکر می کنم.
پ ن 3:این روزها حرفهایی هست که نمی دونم برای گفتنه یا برای نگفتن...
همین...

