تبليغاتX
پنجره

گل نیلوفر آبی   پشت پلک من می خوابی

می شی خورشیدی خصوصی؟ واسه ی خودم بتابی؟

آروم، آروم    بازی، بازی با دل تنگم می سازی

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم من هنوزم سبز سبزم، ریشه دارم یکی از پاپتیاتم

آقای کوچیک نواز بنده پرور من هنوزم سره گیر اون نگاتم

من و کشتی، من و کشتی  من و کشتی، کشته باشی، خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته هاتم

شما که سواد داری،

لیسانس داری،

روزنامه خونی

با بزرگا می شینی، حرف می زنی، همه چیز رو می دونی

بگو از چیه که این دلم گرفته؟

محمد صالح اعلاء

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:30 توسط زینب حیدری |


پر کارترین آدم هایی که در زندگی ام دیده ام همیشه وقت کافی برای انجام هر کاری داشته اند
، کسانی که هیچ کاری نمی کنند، اغلب خسته اند و هیچ توجهی به اندک کاری که لازم است،ندارند.مدام شکایت دارند که روز بسیار کوتاه است.(کوئیلو)

روز شنبه سر کلاس انسان شناسی، بحثی شد با عنوان اینکه ایرانیها وقتی به سن 50 سالگی می رسند، فکر می کنند دیگه باید بمیرند، فکر می کنند دیگه باید به فکر مرگ و آخرت باشند. در حالیکه در کشورهای توسعه یافته، مردم درسن 70 سالگی هم به فکر ادامه تحصیل هستند.

این موضوع خیلی فکرم رو مشغول کرده، اینکه چرا ما همیشه خسته ایم؟ چرا تا چشم به هم می زنیم روز، شب می شه و شب، روز می شه؛ بدون اینکه کاری کرده باشیم؟ چرا همیشه وقت کم میاریم؟چرا انقدر کم حوصله شدیم؟ چرا تو حیاط دانشگاه نشستن و به زمین و آسمون نگاه کردن رو به خیلی چیزا ترجیح می دیم؟ چرا خودمون، خودمونو از خیلی لذتها محروم می کنیم؟

من همیشه گفتم و می گم که: خیلی عاقلانه زندگی کردن کار عاقلانه ای نیست. ولی آخه ما این روزا حتی به حرفها و خواسته های دلمون هم توجه نمی کنیم.نه از این جایی که ایستاده ایم، راضی هستیم و نه به فکر رفتن به جای دیگری هستیم.

نمی دونم؛ شاید این بی خیالی طی کردنا، این همه بی ذوقی، این همه خستگی، این همه. . .،شاید همه ی اینها ویژگی ما و نسل ماست. شاید ویژگی نسل ماست که بعد از دیدن و شنیدن هرچیزی،اولین سؤالی که به ذهنمون می رسه اینه که: خب،آخرش که چی؟ گیرم که 10 تاکتاب خوب خوندی، گیرم که 10 تا فیلم قشنگ هم دیدی، گیرم که 10 تا کار هنری هم یاد گرفتی، اصلآ گیرم که هر کاری که دوست داشتی انجام دادی؛ آخرش که چی؟

ولی به نظر من خیلی لذت داره، لذت داره وقتی با دیدن یک فیلم یا با مطالعه ی یک کتاب یا حتی با شنیدن یه حرف جدید، زندگیمون رو هم تازه کنیم، تا هر روزمون، یک روز جدید باشه، با کلی کار و برنامه که دو ست داریم همشون رو انجام بدیم. و این لذت از اونجایی معلومه که کسانی که این لذتها رو بردن هیچوقت حاضر نیستند دنیاشون رو با ما عوض کنند، حتی برای چند لحظه، چون برای رسیدن به آرزوهاشون، رو همون چند لحظه هم کلی حساب باز کردن.

شاید کوئیلو راست می گفت که: بسیاری، آن گاه که می بینند رؤیاشان تحقق پذیر است، از آن دست می کشند. چون نمی دانند با شادی شان چه کنند!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:51 توسط زینب حیدری |

اصولآ کلماتی که در جامعه شناسی به کار گرفته می شوند، کلماتی هستند که در زندگی روز مره، توسط مردم عادی هم مورد استفاده قرار می گیرند در صورتیکه معانی کاملآ مشابهی ندارند. و یک جامعه شناس باید زبان علمی را به خوبی فرا بگیرد و بین زبان علمی و زبان غیر علمی تمایز قائل شود. در اینجا به بررسی معنای 20 لغت در زبان علمی و غیر علمی می پردازم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:0 توسط زینب حیدری |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:57 توسط زینب حیدری |

گفتی غزل بگو!چه بگویم؟مجال کو؟ شیرین من،برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟

کاش می شد مثل بچه ها بود.کاش مثل بچه ها با خریدن و پوشیدن لباس نو دلمون خوش می شد،کاش مثل بچه ها با عیدی گرفتن ازبزرگترها چشمامون برق می زد و خوشحال می شدیم،کاش مثل بچه ها دلمون خوش بود به این سالی یک بار دیدن ها و به لبخندهای مردم که انگار فقط برای همان چند روز اول عید است.

وقتی روزها برایت بی هدف می گذرند، وقتی فکرت، دلت ودغدغه هایت برای گذشته های دور است. وقتی دلمان، دل نیست؛ دیگر چه فرقی می کند که اسم امروز چیست؟شنبه یا جمعه، بهار یا پاییز، 1386 یا 1387 . مهم این دل است، این دل لعنتی که همیشه با ماست و اسم روزها و سال ها اصلا برایش مهم نیست.

وقتی 365 روز سال را-اگرکبیسه نباشد-بی هدف گذرانده ایم، وقتی حتی از 65 روز آن هم استفاده نکرده ایم، دیگر این همه خوشحالی برای اتمام سال چیست؟

ما، مردم قانعی هستیم؛ به لباس نو قانعیم و به فکر و اندیشه ی نو نیازی نداریم! اصلا برایمان مهم نیست که با آمدن نوروز یک سال به مجموع سالهای زندگیمان اضافه شد و یک سال از فرصتهایمان کاسته شد بی آنکه کاری برای خودمانانجام داده باشیم. . .

. . و کاش در سال نو دلهایمان و فکر هایمان تازه شود، تا شاید لبخند ها واقعی تر شوند.

در سال 87 سرزنده و سرشار از شور زندگی باشید. سال نو مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:6 توسط زینب حیدری |