تبليغاتX
پنجره
از فرهادی تا فاضلی
                              تفاوت از زمین تا آسمان است . . .


 
                                                                                                                                              ترم 3:
درس مردم شناسی:
استاد مربوطه: جناب آقای دکتر فرهادی.

روش تدریس: پرسش هفتگی، کارهای عملی مانند بازدید از موزه ها، پیدا کردن سنگ نوشته های قدیمی و.
چند نمونه از عقاید و سفارشات استاد مذکور: از آسانسور استفاده نکنید(از پله ها برید)، کامپوتر و این قبیل   سوسول بازی ها وقت تلف کردن است تا می توانید کتاب بخوانید، وای به حال کسی که موبایل داره ولی فلان کتاب تو خونش نیست. کار ها را روی ورق تحویل بدهید(روی سیدی نریزید).

ترم4:
درس انسان شناسی.

استاد مربوطه: جناب آقای دکتر فاضلی.
روش تدریس: وبلاگ سازی برای تمام دانشجویان الزامی است و دانشجویان ملزمند از طریق وبلاگ های شخصی خود با یکدیگر در ارتباط باشند، از سوژه ی مشخصی عکس بگیرید و عکسها را روی سیدی بریزید(عکسها حتمآ باید با موسیقی همراه باشد.)
 چند نمونه از عقاید و سفارشات استاد مذکور: تکیه بر علم روز و توجه به پیشرفتهای غربیان، اگه می گن بهشت زیر پای مادران است؛ می خوان گولتون بزنن که پیشرفت نکنید و بشینید تو خونه، ما ایرونیها باید حتمآ زور بالا سرمون باشه و این سؤال همیشگی که آیا ما واقعآ هیچ سؤالی نداریم؟و . . .
خداییش آدم همینجوری از دور این همه تفاوت بین دو تا استاد -که مربوط به یک درس هستند- رو می شنوه از تعجب وا می ره چه برسه که در یکسال با هردوی این جنابان کلاس داشته باشی. نیمه ی اول سال استاد فرهادی سعی می کنه دست ما رو هرجوری شده بذاره تو دست سنت، ما هم به تفکر واداشته می شیم و به این نتیجه می رسیم که: "سنت عقب ماندگی نیست ریشه داشتن است." سعی میکنیم ریشمون رو تو خاکمون قوی کنیم و بعد پا بگیریم و جوونه بزنیم تا اگه درخت شدیم زیر پامون خاک خودمون باشه و اگه پلاسیدیم باز به خاک خودمون برگردیم . . . یادم نمی ره که سر کلاس فرهادی-با همه ی انتقاداتی که به کلاسشون دارم-یه حس خوبی میومد سراغم و اون اینکه ایران رو دوست داشتم و خوشحال بودم از اینکه ایرانیم. وقتی می شنیدم که زنهای روستایی چه قشنگ و سنجیده واره را اجرا می کردند و از شیر بیش از بیست محصول تولید می کردند و خیلی کارهای دیگر که در اینجا مجال گفتن نیست.
اما اون ور ماجرا جالب تر از این ورشه!
روز اول کلاس انسان شناسی،وقتی استاد محترم اومدن سر کلاس، همه ی ما خوشحال بودیم که با موفقیت از هفت خوان فرهادی گذر کردیم و دست در دست سنت، پا به کلاس انسان شناسی گذاشتیم، پیش خودمون تصور کرده بودیم که حتمآ قراره سر این کلاس پیوند ما با سنت قوی تر شه و شاید از این به بعد باید برای اثبات وفاداری به سنت مثلآ به جای خودکار از قلم و مرکب استفاده کنیم. . .
اما استاد مربوطه کاملآ تصورات مارا به هم زد. و از روز اول صحبت از وبلاگ و وب سایت و ایمیل و . . .کرد. اون روز من نه وبلاگسازی بلد بودم نه حتی تو فکر این بودم که یاد بگیرم ولی امروز به لطف استاد فاضلی، وبلاگی دارم که اتفاقآ خیلی هم دوستش دارم، وبلاگی که باعث شده با دوستام تبادل نظر کنم و از ایده های اونا با خبر شم و . . .
داشتم به این دو استاد فکر می کردم، می خواستم همه ی سعیم رو کنم تا یه نقطه ی مشترک بین این دو پیدا کنم ولی نشد.
داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگه یه حد وسطی پیدا می شد، کاش می شد این دو تا استاد رو با هم قاطی کرد و یه استاد جدید از توش دراورد -مثلآ استاد فاضهادی!- تا این همه فکرهای مختلف تو سر ما جمع نمی شد.
شاید هم حسن بزرگ آشنایی ما با این دو استاد گرامی و متضاد همین بوده باشه که ما خودمون راهمون رو انتخاب کنیم. والزامآ راه ما نباید دنباله ی راه اساتیدمون باشه، من شخصآ دوست دارم یه جایی این وسط ها راه برم، نه اینوری، نه اونوری.
من سنت رو دوست دارم ولی تا یه جاهایی، من تکیه به تجربه های گذشتگان رو دوست دارم ولی تا یه جاهایی، من عصر جدید و تمدن و پیشرفت رو دوست دارم ولی تا یه جاهایی.        من با استاد فرهادی موافقم ولی تا یه جاهایی-چون هیچوقت نمی تونم بفهممش که چرا وقتی تکنولوژی کار ما رو انقدر راحت کرده، ما باید انقدر کار خودمون رو سخت کنیم. به نظر من اگر قراره ما به سنت احترام بذاریم به این دلیل نیست که سنت فی نفسه خوبه بلکه به خاطر اینه که ما می خواهیم بر پایه سنت خودمون رشد کنیم و توسعه بیابیم.-
من با استاد فاضلی هم موافقم ولی باز تا یه جاهایی-خیلی جاها اصلآ نمی تونم درکش کنم، مثلآ همین هفته که سر کلاس صحبت فرهنگ بود و می گفت: کسی که لباسهای شیک و نو و متنوع می پوشه با فرهنگه یا کسی که یک میلیون پول می ده و می ره کنسرت گوگوش رو می بینه نشانه ی با فرهنگ بودنشه!-
من که هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم ربط گوگوش و لباس نو رو با فرهنگ بفهمم، همونطور که نتونستم بفهمم استفاده از آسانسور و تلفن همراه چه تضادی با سنت داره؟
ولی همه ی اینها رو می شه یه جور دیگه هم نگاه کرد، این که ما می تونیم به همه چیز انتقادی نگاه کنیم،این که ما می تونیم استاد فاضلی و استاد فرهادی یا هرکس دیگرو تا جایی که دوست داریم قبول داشته باشیم، این که هیچ کس صد در صد کامل نیست، اینکه ما منفعل نیستیم و ذهن و دل ما هم قانون خاص خودش رو داره. . .

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:23 توسط زینب حیدری |

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود    ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم           هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود

                                                                                                                                         یک جا هست که باید وایستی. یک جا هم هست که باید در ری. اما خدا نکنه جای این دو تا با هم عوض بشه.
دیگه تا آخر عمر بدهکار خودتی.
همین . . .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:24 توسط زینب حیدری |

  شده ام بت شکن مثل ابراهیم
همیشه آدمها رو بیشتر از استحقاقشون دوست داشتم.
همیشه تا با کسی آشنا می شدم می گفتم:آدم خوبیه.
همیشه با کوتاهترین استدلال ها در مورد خوبی یه آدم به نتیجه می رسیدم و با هزار تا سند و مدرک موجود،
           سخت می تونستم بگم فلانی آدم خوبی نیست.
همیشه به چشمهای آدمها اعتماد می کردم.
همیشه حرفاشون رو باور می کردم، می گفتم دلیلی نداره آدمها به هم دروغ بگن.
همیشه . . .
اما این روزها خیلی چیزهای جدیدی می بینم و می شنوم.
می شنوم دوست داشتن آدمها بیشتر از استحقاقشون، اسراف محبته.
می بینم که آدمها خیلی راحت همدیگرو دور می زنن.
می بینم حتی دیگه چشمها هم همیشه راست نمی گن.
می بینم آدمها هزار تا دلیل دارن برای اینکه به هم راست نگن.
می بینم. . .
تا همین چند وقت پیش ذهنم پر بود از آدمهایی که برام بت شده بودن، آدمهایی که دوستشون داشتم، آدمهایی که کمتر دروغ می گفتن.کمتر نامردی می کردن، کمتر اشتباه می کردن.کمتر. . . اما حالا همه ی اشتباهات کسانی که برام بزرگ بودن و عزیز، شده تبر توی دستام.دارم می شکنم همه ی بت های ذهنم رو. همه بتهایی که خودم با دستهای خودم، با کلی سختی ساخته بودمشون.بت هایی که برام مقدس بودن. بت هایی که برام ارزش داشتن. می شکنم و می گذرم. . .
رد می شم از کنار همه ی حرفها، همه ی نگاهها، همه ی اشک ها، همه ی لبخندها و همه ی چیزهایی که روزی روی راست بودنشون قسم می خوردم.
دارم به این نتیجه می رسم که همه ی آدمها، آدمهای معمولی هستند که خوب بودنشون یه افسانه است که ذهنمون در موردشون می سازه.دارم به نتیجه هایی می رسم که زندگیم رو سخت تر می کنه.اما. . .
اما اگه حتی همه ی این حرفا راست باشه، من دوست دارم تا آخرش تو میدون وایسم. من بدم میاد از حصار. از آدمهایی که دور خودشون حصار کشیدن تا مبادا روزگار گزندی بهشون برسونه.من دوست دارم وایسم و بجنگم، درسته که آدم بعضی جاها کم میاره.درسته که بعضی زخمها کارین.اما راست می گن که: هر دردی که نکشتت قوی ترت می کنه.
مهم اینه که تو این وسط بزرگ شی.بعضی از تجربه ها هستن که شاید برات گرون تموم شن، شاید خردت کنن، انقدر خرد که تو صدای تق و توق استخونهاتم بشنوی، شاید گریتم بگیره، شاید غرورتم بشکنه.شاید دیگه نای نفس کشیدن هم نداشته باشی. ولی یه ذره که بگذره تو قشنگ حس می کنی که بزرگ شدی، حس می کنی یه مرحله  از زندگیت تموم شده و تو با یه فکر جدید-که قبل از اون تجربه نداشتیش-داری می ری سراغ یه مرحله ی جدید، یه زندگی جدید. . .
راستشو بخواین بهونه ی نوشتن اینها یه بغض جدید بود. انگار دوباره وقت بزرگ تر شدن رسیده . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:2 توسط زینب حیدری |

از باغ میبرند چراغانی ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیت کنند
ای گل گمان مکن به جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:12 توسط زینب حیدری |

                                                                                                                                             

بی خیال فرهنگ سازی

 ببینم جایی فرهنگی تر از نمایشگاه کتاب سراغ داری؟ این همه کتاب -در بخش عمومی- در مورد روانشناسی و فرهنگ و روابط اجتماعی و. . .وجود داره که همشون می خوان به آدم بگن که چقدر یه آدم می تونه پیچیده باشه و برای درونی کردن یک ارزش چه پروژه های طولانی مدتی لازمه. حالا تصور کن تو چنین فضایی که می تونی بوی فرهنگ و کاغذ و کتاب رو استشمام کنی، یه دفعه ببینی مأموران گشت ارشاد- با اون چهره های عبوس و پوتین هایی که انگار برای جنگ بدرقه شان می کنند- در بین غرفه ها دنبال سوژه می گردند. خداییش چه حالی می شی وقتی می بینی همه ی این تئوریها و نظریه هایی که تو کتابها دنبالشون می گردی در عمل کشک اند و قرار نیست فرآیندی شکل بگیره، اصلآ تا وقتی می شه زور گفت فرهنگسازی به چه دردی می خوره؟!

دلم برای دلم سوخت! چون کم کم همه ی تصورات قشنگش دارن از بین می رن، اگه تا حالا با شنیدن اسم نمایشگاه کتاب یاد صد تا کتاب خونده و هزار تا کتاب نخونده می افتاد، اگه یاد انتشارات نیلو فر و کاروان و . . . می افتاد، اگه یاد فضای داخلی قشنگ و تاریخی مصلی می افتاد.حالا یاد پلیس هایی می افته که ماشین های بزرگشون رو دم در گذاشتن تا تو غرفه ها یه گشتی بزنن و به جای کتاب چند تا آدم انتخاب کنن و اونا رو سوار ماشینها کنند و در اسرع وقت و بدون نیاز به هر گونه کتاب و فرهنگ و این قبیل سوسول بازی ها، آنها را ارشاد کنند. وجدانآ وقتی انقدر راحت می شه مشکلات اجتماعی را ریشه یابی و حل کرد این همه مطالعات و تحقیقات برای چی؟!

طفلک این همه جامعه شناس و روانشناس که فکر می کنند هر رفتاری علتی داره و باید علت ناهنجاری پیدا شه و راه حلی مناسب برای آن اتخاذ شود، یکی هم نیست بهشون گه بابا نیازی به این کارها نیست وقتی به این راحتی می شه جوونها رو سوار ماشین کرد و هدایتشون کرد . . .

دارم به این فکر می کنم که از رشته ی تحصیلی ام-علوم اجتماعی- انصراف بدم و برم دانشگاه نظامی تا بلکه بتونم در گشت ارشاد استخدام شم و از این طریق بتونم نقشی در فرهنگسازی داشته باشم!!!!

                                                                        

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:6 توسط زینب حیدری |

 طاقت بیار . . .                                                                                                                                                                                               وقتی اوضاع هر از گاهی خراب می شه

وقتی انگار مسیری که داری به زحمت طی می کنی، یکسره سر بالاست

وقتی دخل و خرجت جور نیست

وقتی می خوای بخندی اما مجبوری آه بکشی

وقتی که فکر و خیال داره بفهمی نفهمی مچاله ت می کنه

اگه به استراحت احتیاج داری، استراحت کن ولی تسلیم نشو.

زندگی، عجیبه پر از پیچ و خم       همون طوری که همه مون یه روزی دستگیرمون می شه

یه وقت دیدی درست همون لحظه ای که می خوای تسلیم شی، می بینی اگه فقط یه ذره دیگه مقاومت کرده بودی، پیروز می شدی.

حتی اگه قدمهات آهسته است، تسلیم نشو، شاید با موفقیت یه قدم فاصله داشته باشی.

پیروزی روی دیگر شکست است همون ابر خاکستری که روی ابرای شک می شینه

                                                     . . .و تو هیچ وقت نمی تونی بگی چقدر به اش نزدیکی

                                    . . . ممکنه همون موقعی که خیلی دور به نظر می رسه، واقعآ نزدیک باشه.

پس به نبردت ادامه بده، حتی وقتی سنگین ترین ضربه ها رو می خوری

  اون وقتی که اوضاع از همیشه بدتره                                                                                                                                                درست همون وقتیه که نباید تسلیم شد. . .

(ترجمه ی یه شعر خارجیه که اسم نویسندش یادم نیست)

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:25 توسط زینب حیدری |

 

مامان، بابا، ما بزرگ شدیم!

 

ندا یکی از دوستهای خیلی قدیمیمه، یادگار دوران دبستان و راهنمایی. خیلی وقته که ندیدمش ولی باز به معرفت اون که چند وقت یه بار یه زنگی می زنه و حال ما رو می پرسه. من و ندا وقتی کلاس پنجم دبستان بودیم یه معلمه خیلی سخت گیر داشتیم. یادمه هر دومون هر روز کلی به مامانامون غر می زدیم که: ما خانوم سامی رو دوست نداریم و باید کلاس ما عوض بشه. یادمه مامان می خندید و من کلی ناراحت می شدم و می گفتم:" حق داری بخندی، شما آدم بزرگا نمی فهمین ما بچه ها چی میگیم، نمی فهمین جغرافی خوندن و حفظ کردن همسایه های شمال و جنوب و غرب تهران چقدر سخته." یادمه مامان می گفت:"یه روزی حسرت این روزا رو می خوری، اینا که تو می گی مشکل نیست، سختی نیست، همش می شه خاطره، " آخ که چقدر از این حرفا لجم می گرفت. آخه کجای شب تا صبح درس خوندن می شه خاطره؟ ولی من و ندا این حرفا رو نمی فهمیدیم فقط دوست داشتیم بزرگ شیم. . .

دیروز ندا بعد از کلی وقت که از هم بی خبر بودیم بهم زنگ زد. از شنیدن صداش خیلی خوشحال شدم. شروع کردیم از اون روزا گفتن و دونه دونه یاد بچه ها افتادن: مهسا رو یادته؟ همون دختر قد بلنده. نیلوفر چی؟ همون که خیلی تپل بود. طفلک عطیه رو یادته؟ مامانش مرده بود و با عمش زندگی می کرد.

اون می گفت و من می گفتم. حس خوب بچگی مثل نسیم نوازشم می کرد. این وسطا _ به رسم همه ی دختر ها_ ازش پرسیدم:"خب ندا از خودت بگو، چی کار می کنی؟ ازدواج نکردی؟"

گفت: چرا.

با هیجان گفتم: راست می گی یا داری سرکارم می ذاری؟

گفت: نه. متأسفانه راست می گم.

با اینکه کلمه ی متأسفانه زد تو ذوقم ولی اهمیت ندادم، گفتم: مبارک باشه عزیزم، حالا کی ازدواج کردی؟ کی هست؟

گفت: تیر86 عقد کردیم، حالا هم داریم جدا می شیم!

خنده رو لبام خشکید، دلم ریخت. اینبار با بهت گفت: چی می گی دختر من هنوز ازدواج تو باور نکردم چه برسه به طلاق ؟ و اون گفت. . .

مهم نیست که چی گفت، مهم نیست که چرا، تنها چیزی که از دیروز دارم بهش فکر می کنم اینه که ندا بزرگ شده، من بزرگ شدم. باور این از همه چیز برام سخت تره، کاش هیچوقت آرزو نمی کردیم بزرگ شیم، کاش الآنم بزرگترین مشکل ما، سخت گیریهای خانوم سامی بود، به خدا حاضر بودم شب تا صبح درس بخونم و همه ی همسایه های تهران و هر جای دیگه رو حفظ کنم ولی جاش بغض ندا رو نبینم، دیگه ندا واقعآ بزرگ شده بود، مثل آدم بزرگا از مشکلات زندگی می گفت، از شلوغی دادگاه ها، از بی معرفتی همسرش، از . . .

ندا به آرزوش رسید و بزرگ شد ولی حیف که مشکلاتشم پا به پاش قد کشیدن و بزرگ شدن. شاید ندا هم الآن به حرف مامان فکر می کنه که:یه روزی حسرت این روزا رو می خورین. . .

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:14 توسط زینب حیدری |

              مگذار یاد ما را طعم تلخ این  حقیقت ببرد                                            این حقیقت است که از دل برود، هر آنکه از  دیده رود

تا حالا شده، یادت بره دلت برا یه نفر که دوستش داری تنگ بشه؟ بعد یه دفعه با دیدن یه عکس ازش، تازه بفهمی که چقدر دلت براش تنگ شده بوده. این اتفاق چند روز پیش برا من افتاد.یکی از کسایی که عاشقانه دوستش دارم، چند روزه که رفته مسافرت. از بس که سرم شلوغ درس و دانشگاه بود، وقتی می رسیدم خونه از شدت خستگی جای خالیشو تو خونه نمی دیدم. دیروز وقتی عکسشو تو کیف پولم دیدم، دلم گرفت، تازه یادم افتاد که چقدر دلم براش تنگه. . .

نمی دونم چرا یاد همه ی اونایی افتادم که دارن تو روزمرگی های ما گم می شن و فراموش می شن. مسافر من که داره میاد ولی بغضم گرفته برای همه ی اون مسافرهایی که رفتن و دیگه برنگشتن. یادتون میادشون یا شدید تعبیر شعر از دل برود هر آنکه از دیده رود؟                                      یاد روزی افتادم که اومدم دانشکده و بچه ها خبر مرگ زینب مصری پور و بهم دادن، یادمه که باور نمی کردم، یادمه که تا شب گریه نکردم چون باورم نشده بود، یادمه با بچه ها رفتیم ختمش، یادمه تو دانشگاه براش برنامه گرفتیم، یادمه . . .

یاد روزی افتادم که وقتی اومدم دانشگاه صدای قرآن بلند بود، یه میز جلوی در دانشگاه بود و روش گل گلایل و شمع و قرآن و خرما و . . .وعکس، عکس احمد علی نژاد، کسی که تا چند روز قبلش سر همون کلاسی می نشست که ما می شستیم، همون جایی قدم میزد که ما قدم می زدیم، یاد بهت بچه ها می افتم، وقتی که از در دانشگاه میومدن تو و نگاهشون رو عکس ثابت می موند، یاد دانشگاه که تا چند روز رنگ غم داشت. یاد لباس مشکی همکلاسی هاش، یاد شعری که کنار عکسش نوشته شده بود که:                                                                                                                                  صبور باش، صبور. وقتی شنیدی می برندم تا قبر پشت سرم دست تکان بده، تا بدانم کسی پروازم را می فهمد

یاد مینا می افتم که وقتی از در اومد تو خشکش زد، یاد سپیده که می گفت: شاید بعدیش ما باشیم؟ یاد. . .

ولی اگه بعدیش من باشم. . . تا حالا برام خیلی پیش اومده که وقتی از دست بعضی ها دلگیرشدم، وقتی از زندگی سیر شدم، شب وقت خواب آرزوم این بوده که وقتی چشمام و بستم، دیگه هیچوقت بازشون نکنم، اما الان دارم به این جمله فکر می کنم که:"دفن شدن، آنگاه که دیگران همه به زندگی ادامه می دهند، چه نامنصفانه است." نامنصفانه است که مرگ یه دفعه میاد و کاری به ما و آرزوهامون نداره. . . کاری نداره که ما کارهایی که دوست داشتیم انجام دادیم یا نه؟ کاری نداره که ما رو آیندمون کلی حساب کردیم. کلی از حرفامون و گذاشتیم تا بعدآ بزنیم، کلی از دلها رو گذاشتیم تا بعدآ به دست بیاریم، کلی از لبخند هارو، کلی از لذت هارو، کلی از دوست هارو، کلی از دست هارو، کلی از . . .      ما روی این بعدآ خیلی حساب کردیم. ماخیلی از لحظه ها رو به امید بعدآ از دست دادیم و هر وقت نوبت حرف دلمون شده گفتیم: باشه برای بعدآ. . .

یاد خیلی چیزهای دیگه هم افتادم؛ یاد همه ی عهدهایی که قرار گذاشته بودیم نشکنیم، اما شکستیم.

یاد همه ی کسایی که به خودمون قول داده بودیم که هیچوقت فراموششون نکنیم، اما کردیم.

یاد همه ی اون کسایی که بهشون میگفتیم: اگه تو بری، اگه تو نباشی، ما هم می میریم، ولی اونا رفتن و ما نمردیم!

شاید این فراموشی یه نعمته، شاید باید قدرش رو بدونیم، چون چند روز _فقط چند روز_ بعد از رفتن عزیزترین کسانمون، باز هم صبح از خواب بلند می شیم و خودمون رو آماده می کنیم تا بریم سراغ همون زندگی تکراری خودمون، خودمون رو آماده می کنیم برای همه ی کارهای تکراری. کارهایی که از بس تکرارین کسانی مثل زینب مصری پور و احمد علی نژاد که چند وقته بینمون نیستن، راحت می تونن بدونن ما چیکار داریم می کنیم و سرگرمی ما آدمکهای زمینی چیه: آره، ما هنوز، هر روز میام تو همون دانشکده ی کوچیک خودمون، هنوز داریم کلاسهارو می پیچونیم، هنوز دود سیگارها راه نفسمون رو بسته، هنوز چند وقت یه بار یه نیمچه تحصنی میشه، هنوز شهلا تو حیاط راه میره، هنوز استاد ها تا جون دارن حرف می زنن و ما تا جون داریم گوش نمی دیم، هنوز طرفدارهای تو حیاط نشستن و چایی خوردن زیادن، هنوز در انجمن اسلامی بسته است، هنوز فرهادی درس می پرسه، هنوز پاشا سخت می گیره، هنوز . . . هنوز دنیا داره یکه تازی می کنه. ولی حیف که همه ی این روز ها، همه ی این اشک ها و لبخندها محکومن به فراموشی. و یاد دیالوگ فیلم قیصر کیمیایی می افتم که:

"سه دفعه که آفتاب می افته سر اون دیوار، سه دفعه که اذون مغربو بگن، همه یادشون می ره که ما کی بودیم و واسه چی مردیم. همونطور که ما یادمون رفت . . .

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:26 توسط زینب حیدری |