بی خیال فرهنگ سازی
ببینم جایی فرهنگی تر از نمایشگاه کتاب سراغ داری؟ این همه کتاب -در بخش عمومی- در مورد روانشناسی و فرهنگ و روابط اجتماعی و. . .وجود داره که همشون می خوان به آدم بگن که چقدر یه آدم می تونه پیچیده باشه و برای درونی کردن یک ارزش چه پروژه های طولانی مدتی لازمه. حالا تصور کن تو چنین فضایی که می تونی بوی فرهنگ و کاغذ و کتاب رو استشمام کنی، یه دفعه ببینی مأموران گشت ارشاد- با اون چهره های عبوس و پوتین هایی که انگار برای جنگ بدرقه شان می کنند- در بین غرفه ها دنبال سوژه می گردند. خداییش چه حالی می شی وقتی می بینی همه ی این تئوریها و نظریه هایی که تو کتابها دنبالشون می گردی در عمل کشک اند و قرار نیست فرآیندی شکل بگیره، اصلآ تا وقتی می شه زور گفت فرهنگسازی به چه دردی می خوره؟!
دلم برای دلم سوخت! چون کم کم همه ی تصورات قشنگش دارن از بین می رن، اگه تا حالا با شنیدن اسم نمایشگاه کتاب یاد صد تا کتاب خونده و هزار تا کتاب نخونده می افتاد، اگه یاد انتشارات نیلو فر و کاروان و . . . می افتاد، اگه یاد فضای داخلی قشنگ و تاریخی مصلی می افتاد.حالا یاد پلیس هایی می افته که ماشین های بزرگشون رو دم در گذاشتن تا تو غرفه ها یه گشتی بزنن و به جای کتاب چند تا آدم انتخاب کنن و اونا رو سوار ماشینها کنند و در اسرع وقت و بدون نیاز به هر گونه کتاب و فرهنگ و این قبیل سوسول بازی ها، آنها را
ارشاد کنند. وجدانآ وقتی انقدر راحت می شه مشکلات اجتماعی را ریشه یابی و حل کرد این همه مطالعات و تحقیقات برای چی؟!طفلک این همه جامعه شناس و روانشناس که فکر می کنند هر رفتاری علتی داره و باید علت ناهنجاری پیدا شه و راه حلی مناسب برای آن اتخاذ شود، یکی هم نیست بهشون گه بابا نیازی به این کارها نیست وقتی به این راحتی می شه جوونها رو سوار ماشین کرد و هدایتشون کرد . . .
دارم به این فکر می کنم که از رشته ی تحصیلی ام-علوم اجتماعی- انصراف بدم و برم دانشگاه نظامی تا بلکه بتونم در گشت ارشاد استخدام شم و از این طریق بتونم نقشی در فرهنگسازی داشته باشم!!!!
وقتی انگار مسیری که داری به زحمت طی می کنی، یکسره سر بالاست
وقتی دخل و خرجت جور نیست
وقتی می خوای بخندی اما مجبوری آه بکشی
وقتی که فکر و خیال داره بفهمی نفهمی مچاله ت می کنه
اگه به استراحت احتیاج داری، استراحت کن ولی تسلیم نشو.
زندگی، عجیبه پر از پیچ و خم همون طوری که همه مون یه روزی دستگیرمون می شه
یه وقت دیدی درست همون لحظه ای که می خوای تسلیم شی، می بینی اگه فقط یه ذره دیگه مقاومت کرده بودی، پیروز می شدی.
حتی
اگه قدمهات آهسته است، تسلیم نشو، شاید با موفقیت یه قدم فاصله داشته باشی.پیروزی روی دیگر شکست است همون ابر خاکستری که روی ابرای شک می شینه
. . .و تو هیچ وقت نمی تونی بگی چقدر به اش نزدیکی
. . . ممکنه همون موقعی که خیلی دور به نظر می رسه، واقعآ نزدیک باشه.
پس به نبردت ادامه بده،
حتی وقتی سنگین ترین ضربه ها رو می خوریاون وقتی که اوضاع از همیشه بدتره درست همون وقتیه که نباید تسلیم شد. . .
(ترجمه ی یه شعر خارجیه که اسم نویسندش یادم نیست)
مامان، بابا، ما بزرگ شدیم!
ندا یکی از دوستهای خیلی قدیمیمه، یادگار دوران دبستان و راهنمایی. خیلی وقته که ندیدمش ولی باز به معرفت اون که چند وقت یه بار یه زنگی می زنه و حال ما رو می پرسه. من و ندا وقتی کلاس پنجم دبستان بودیم یه معلمه خیلی سخت گیر داشتیم. یادمه هر دومون هر روز کلی به مامانامون غر می زدیم که: ما خانوم
سامی رو دوست نداریم و باید کلاس ما عوض بشه. یادمه مامان می خندید و من کلی ناراحت می شدم و می گفتم:" حق داری بخندی، شما آدم بزرگا نمی فهمین ما بچه ها چی میگیم، نمی فهمین جغرافی خوندن و حفظ کردن همسایه های شمال و جنوب و غرب تهران چقدر سخته." یادمه مامان می گفت:"یه روزی حسرت این روزا رو می خوری، اینا که تو می گی مشکل نیست، سختی نیست، همش می شه خاطره، " آخ که چقدر از این حرفا لجم می گرفت. آخه کجای شب تا صبح درس خوندن می شه خاطره؟ ولی من و ندا این حرفا رو نمی فهمیدیم فقط دوست داشتیم بزرگ شیم. . .دیروز ندا بعد از کلی وقت که از هم بی خبر بودیم بهم زنگ زد. از شنیدن صداش خیلی خوشحال شدم. شروع کردیم از اون روزا گفتن و دونه دونه یاد بچه ها افتادن: مهسا رو یادته؟ همون دختر قد بلنده. نیلوفر چی؟ همون که خیلی تپل بود. طفلک عطیه رو یادته؟ مامانش مرده بود و با عمش زندگی می کرد.
اون می گفت و من می گفتم. حس خوب بچگی مثل نسیم نوازشم می کرد. این وسطا _ به رسم همه ی دختر ها_ ازش پرسیدم:"خب ندا از خودت بگو، چی کار می کنی؟ ازدواج نکردی؟"
گفت: چرا.
با هیجان گفتم: راست می گی یا داری سرکارم می ذاری؟
گفت: نه. متأسفانه راست می گم.
با اینکه کلمه ی متأسفانه زد تو ذوقم ولی اهمیت ندادم، گفتم: مبارک باشه عزیزم، حالا کی ازدواج کردی؟ کی هست؟
گفت: تیر86 عقد کردیم، حالا هم داریم جدا می شیم!
خنده رو لبام خشکید، دلم ریخت. اینبار با بهت گفت: چی می گی دختر من هنوز ازدواج تو باور نکردم چه برسه به طلاق ؟ و اون گفت. . .
مهم نیست که چی گفت، مهم نیست که چرا، تنها چیزی که از دیروز دارم بهش فکر می کنم اینه که ندا بزرگ شده، من بزرگ شدم. باور این از همه چیز برام سخت تره، کاش هیچوقت آرزو نمی کردیم بزرگ شیم، کاش الآنم بزرگترین مشکل ما، سخت گیریهای خانوم سامی بود، به خدا حاضر بودم شب تا صبح درس بخونم و همه ی همسایه های تهران و هر جای دیگه رو حفظ کنم ولی جاش بغض ندا رو نبینم، دیگه ندا واقعآ بزرگ شده بود، مثل آدم بزرگا از مشکلات زندگی می گفت، از شلوغی دادگاه ها، از بی معرفتی همسرش، از . . .
ندا به آرزوش رسید و بزرگ شد ولی حیف که مشکلاتشم پا به پاش قد کشیدن و بزرگ شدن. شاید ندا هم الآن به حرف مامان فکر می کنه که:
یه روزی حسرت این روزا رو می خورین. . .مگذار یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد این حقیقت است که از دل برود، هر آنکه از دیده رود
تا حالا شده، یادت بره دلت برا یه نفر که دوستش داری تنگ بشه؟ بعد یه دفعه با دیدن یه عکس ازش، تازه بفهمی که چقدر دلت براش تنگ شده بوده. این اتفاق چند روز پیش برا من افتاد.یکی از کسایی که عاشقانه دوستش دارم، چند روزه که رفته مسافرت. از بس که سرم شلوغ درس و دانشگاه بود، وقتی می رسیدم خونه از شدت خستگی جای خالیشو تو خونه نمی دیدم. دیروز وقتی عکسشو تو کیف پولم دیدم، دلم گرفت، تازه یادم افتاد که چقدر دلم براش تنگه. . .
نمی دونم چرا یاد همه ی اونایی افتادم که دارن تو روزمرگی های ما گم می شن و فراموش می شن. مسافر من که داره میاد ولی بغضم گرفته برای همه ی اون مسافرهایی که رفتن و دیگه برنگشتن. یادتون میادشون یا شدید تعبیر شعر
از دل برود هر آنکه از دیده رود؟ یاد روزی افتادم که اومدم دانشکده و بچه ها خبر مرگ زینب مصری پور و بهم دادن، یادمه که باور نمی کردم، یادمه که تا شب گریه نکردم چون باورم نشده بود، یادمه با بچه ها رفتیم ختمش، یادمه تو دانشگاه براش برنامه گرفتیم، یادمه . . .یاد روزی افتادم که وقتی اومدم دانشگاه صدای قرآن بلند بود، یه میز جلوی در دانشگاه بود و روش گل گلایل و شمع و قرآن و خرما و . . .وعکس، عکس احمد علی نژاد، کسی که تا چند روز قبلش سر همون کلاسی می نشست که ما می شستیم، همون جایی قدم میزد که ما قدم می زدیم، یاد بهت بچه ها می افتم، وقتی که از در دانشگاه میومدن تو و نگاهشون رو عکس ثابت می موند، یاد دانشگاه که تا چند روز رنگ غم داشت. یاد لباس مشکی همکلاسی هاش، یاد شعری که کنار عکسش نوشته شده بود که: صبور باش، صبور. وقتی شنیدی می برندم تا قبر پشت سرم دست تکان بده، تا بدانم کسی پروازم را می فهمد
یاد مینا می افتم که وقتی از در اومد تو خشکش زد، یاد سپیده که می گفت: شاید بعدیش ما باشیم؟ یاد. . .
ولی اگه بعدیش من باشم. . . تا حالا برام خیلی پیش اومده که وقتی از دست بعضی ها دلگیرشدم، وقتی از زندگی سیر شدم، شب وقت خواب آرزوم این بوده که وقتی چشمام و بستم، دیگه هیچوقت بازشون نکنم، اما الان دارم به این جمله فکر می کنم که:"دفن شدن، آنگاه که دیگران همه به زندگی ادامه می دهند، چه نامنصفانه است." نامنصفانه است که مرگ یه دفعه میاد و کاری به ما و آرزوهامون نداره. . . کاری نداره که ما کارهایی که دوست داشتیم انجام دادیم یا نه؟ کاری نداره که ما رو آیندمون کلی حساب کردیم. کلی از حرفامون و گذاشتیم تا بعدآ بزنیم، کلی از دلها رو گذاشتیم تا بعدآ به دست بیاریم، کلی از لبخند هارو، کلی از لذت هارو، کلی از دوست هارو، کلی از دست هارو، کلی از . . . ما روی این بعدآ خیلی حساب کردیم. ماخیلی از لحظه ها رو به امید بعدآ از دست دادیم و هر وقت نوبت حرف دلمون شده گفتیم: باشه برای بعدآ. . .
یاد خیلی چیزهای دیگه هم افتادم؛ یاد همه ی عهدهایی که قرار گذاشته بودیم نشکنیم، اما شکستیم.
یاد همه ی کسایی که به خودمون قول داده بودیم که هیچوقت فراموششون نکنیم، اما کردیم.
یاد همه ی اون کسایی که بهشون میگفتیم: اگه تو بری، اگه تو نباشی، ما هم می میریم، ولی اونا رفتن و ما نمردیم!
شاید این فراموشی یه نعمته، شاید باید قدرش رو بدونیم، چون چند روز _فقط چند روز_ بعد از رفتن عزیزترین کسانمون، باز هم صبح از خواب بلند می شیم و خودمون رو آماده می کنیم تا بریم سراغ همون زندگی تکراری خودمون، خودمون رو آماده می کنیم برای همه ی کارهای تکراری. کارهایی که از بس تکرارین کسانی مثل زینب مصری پور و احمد علی نژاد که چند وقته بینمون نیستن، راحت می تونن بدونن ما چیکار داریم می کنیم و سرگرمی ما آدمکهای زمینی چیه: آره، ما هنوز، هر روز میام تو همون دانشکده ی کوچیک خودمون، هنوز داریم کلاسهارو می پیچونیم، هنوز دود سیگارها راه نفسمون رو بسته، هنوز چند وقت یه بار یه نیمچه تحصنی میشه، هنوز شهلا تو حیاط راه میره، هنوز استاد ها تا جون دارن حرف می زنن و ما تا جون داریم گوش نمی دیم، هنوز طرفدارهای تو حیاط نشستن و چایی خوردن زیادن، هنوز در انجمن اسلامی بسته است، هنوز فرهادی درس می پرسه، هنوز پاشا سخت می گیره، هنوز . . . هنوز دنیا داره یکه تازی می کنه. ولی حیف که همه ی این روز ها، همه ی این اشک ها و لبخندها محکومن به فراموشی. و یاد دیالوگ فیلم قیصر کیمیایی می افتم که:
"سه دفعه که آفتاب می افته سر اون دیوار، سه دفعه که اذون مغربو بگن، همه یادشون می ره که ما کی بودیم و واسه چی مردیم. همونطور که ما یادمون رفت . . .