تبليغاتX
پنجره

با یاد آنکه مرد عشق بود و عمل

امروز 29 خرداد سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی است کسی که " وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر می کردند چه تغییری کرده باشد؛ یعنی فارسی را به سختی حرف می زند؟ باز هم می شود با او سر یک سفره نشست و آبگوشت خورد؟ وقتی از قطار پیاده شد همان گیوه ها پایش بود. چشمهای تیزش می خندید و دنبال چهره های آشنا می گشت. تا شروع کرد به خوش و بش، همه ی اضطراب ها ریخت که"ای بابا لهجه اش هم که هنوز عوض نشده!". این تصویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد. . ."(مریم برادران/مجله ی همشهری جوان/شماره ی170 )

شاید شریعتی همان کسی است که جای خالیش در زندگی ما نسل سومی ها خیلی به چشم می آید، نام شریعتی همیشه برای من با حسرت همراه بوده که کاش شریعتی را درک می کردم و حیف که تاریخ فقط یک شریعتی داشت. . .

و به یادش:

دوست داشتن از عشق برتر است. . .

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد. دوست داشتن می دهد.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن است.

راه سوم

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود.

واین هر دو،

اکنون برایم از معنی تهی شده است.

و دریغ که راه سومی هم نیست.

کاش. . .

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. . .

کاش می شد لحظه ای ابله نبود. . .

کاش می شد. . .

و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند. . .

و چه کم خواهند بود. . .

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت، اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد، طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.

 و شما

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،

پس از این جز سکوت، سخنی نخواهم گفت.

و شما

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،

پس از این، جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما

ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیش ترم تا آنگاه که غایبم،

پس از این مرا کم تر خواهید دید.

 من و تو

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی:

نه، هیچ کدام.

هیچ کدام این ها نیست، چیز دیگری است.

یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری است

و خدا آن را تازه آفریده است.

 

و این هم دعایی بی نظیر برای پایان. . .

خدایا، به روشنفکران ما ایمان و به مؤمنان ما روشنایی،

به علمای ما مسؤولیت و به عوام ما علم

و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت. . .ببخش!

آمین . . .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:33 توسط زینب حیدری |

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

امروز جلوی آیینه خیلی اتفاقی با خودم چشم تو چشم شدم.

چند وقته عوض شدم، جدای از حرفهای شاهده و مهدیه و بقیه که می گن یه آدم دیگه ای شدی، امروز وقتی خودم رو دیدم جا خوردم. انگار یه آدم تازه داشت تو چشمام نگاه می کرد.

یاد مهدیه می افتم که می گه "زینب مثل همیشه باش" و من بازم می خندم اما سخت. . .

آدم همیشه باید تاوان یه چیزایی رو که می خواد پاش وایسه پس بده و من دقیقآ دارم همین کار و می کنم. من همیشه دوست داشتم وسط معرکه باشم، من بدم میاد از کسایی که همیشه از دور نگاه می کنند،از آدم های محافظه کاری که حصارشون همیشه دورشونه، از قفل، از دیوار، ازحصار، من از همه ی اینها بدم میاد. یاد نوشته های فریبا وفی می افتم:"مرده شور عقلتان را ببرد، عقل کذایی تان به چه کار من می آید؟ اصلآ به چه کار خودتان می آید؟ فقط حفظ تان کرده است. آن هم ظاهرتان را. مثل قانون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است که تا در یک جای امن بمانید. . . از این خوشبختی قراردادی حالم به هم می خورد."

اگه جدیدآ کمتر می خندم، اگه خیلی زود و بی بهونه اشک تو چشمام جمع می شه، به خاطر اینه که دارم تاوان پس می دم. شاید ظاهرآ مثل قبل خوشحال و خندون نیستم ولی راضیم و آروم. من فقط دارم تاوان همین کنار نکشیدنم رو پس می دم و از این بابت گله ای ندارم.

آخه آدم اگه کنار باشه؛ اگه وسط معرکه نباشه؟ اگه زخم نخوره؟ اگه دلش نشکنه؟ اگه گریش نگیره؟ اگه درد نداشته باشه؟ . . .اونوقت چی می شه؟

ولی من یه جورای دیگم، من عاشق همه ی لحظه هاییم که توش درد کشیدم، لحظه هایی که اشکمو درآوردن، من لحظه های درد کشیدنم رو می پرستم. شاید اگه بی درد باشی یه جور مازوخیسم به نظر بیاد ولی اونایی که اهلشن می دونن که بی دردی چه دردیه. . .

من مدیونم به همه ی کسایی که یه روزی، یه جایی، اشکم رو درآوردن، من مدیونم به همه ی کسایی که زدن و شکستن و رفتن، من مدیونم به همه ی کسایی که بازم یه روزی و یه جایی بهم دروغ گفتن، از همه ی بی معرفتا، نا مردا، دو روها و . . .من از همشون ممنونم چون شاید خیلی بیشتر از دوستای واقعیم ازشون چیز یاد گرفتم. هر چند برای یاد گرفتن یه سری چیزا بهای سنگینی پرداختم؛ بعضی وقتها خنده ها مو دادم، بعضی وقتها اعتمادمو، بعضی وقتها احساسمو، اما اینها مهم نیست، مهم اینه که همه ی اینها من و قوی کرده، خیلی قوی تر از قبل. من وایسادم؛ درست وسط معرکه و خیلی محکمتر از قبل. . .

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:6 توسط زینب حیدری |

توهم توطئه

چند روز پیش مقام رهبری به مناسبت سالگرد ارتحال امام سخنرانی می کردند، در مورد اینکه دشمن در کمین جوانان ماست و فرهنگ و دین جوانان را هدف گرفته و جوانان ما باید هشیار باشند و فریب بیگانه را نخورند و . . .

داشتم به این فکر می کردم که چرا ما همیشه باید کم کاری های خودمون رو سر یکی دیگه بشکونیم؟ مسؤلین ما تا به حال چه کار فرهنگی کردند و در راه فرهنگسازی چه گامی برداشته اند تا توجه جوانان را به سوی ارزشها جلب کنند؟ مگر غیر از این است که برخورد را جانشین فرهنگسازی کردند و قانون را به جای اخلاق نشاندند.

مسؤلین فرهنگی ما در انجام وظایف خود به وضوح کوتاهی کرده اند و برای فرار از این واقعیت توهم توطئه ی دشمن را در ذهنها پرورانده اند. البته که نمی توان تأثیر تبلیغات دشمن را ندید گرفت، اما این خود، معلول بی کفایتی مسؤلین ماست که راه را برای آنها باز گذاشته اند.

ما خود، دشمن خود هستیم، بیگانگان هیچگاه فرهنگ خود را با چوب و چماق به خورد ما نداه اند ولی در مقابل مسؤلین ما خواستند تا فرهنگ و ارزش و حجاب و. . . را با چوب و چماق حفظ کنند در نتیجه حفظ اخلاق را سپردند به دست پلیس و ندانستند که این دیگر اخلاق نیست؛ قانون است.

داریم در جا می زنیم و به سوی تحجر می رویم. برای این حرف مثالهای زیادی وجود دارد:

وقتی 60 درصد آمار طلاق به علت مسائل جنسی و عدم ارضاء زوجین اعلام شده و در مقابل در نمایشگاه کتاب، بسیاری از کتابهایی که در این مورد است اجازه ی فروش نمی گیرند.

وقتی به شکستن بعضی خط قرمزها در تلویزیون امیدوار می شوی و بعد ناگهان می بینی فیلمها نصف شده اند(مثل ساعت شنی، یک مشت پر عقاب و . . .)

وقتی در برابر پیشنهاد رئیس جمهور مبنی بر ورود زنان به ورزشگاهها، خیلی ها جبهه می گیرند.

وقتی. . .

وقتی همه ی اینها را می بینی، اگر کمی منصف باشی می فهمی که مسؤلین ما فقط در حال گرفتن هستند، خیلی چیزها را از ما می گیرند و در عوض هیچ نمی دهند.

وقتی حتی نتوانستند داشته های ما را حفظ کنند شاید توقع فرهنگسازی از آنها واقعآ بی مورد باشد؛ به طور مثال وقتی ترکیه ایها مولانا را تصاحب کردند مسؤلین ما چه کردند؟ شاید سرگرم بستن روزنامه ها یا اعمال سانسور در فیلم ها بودند.

نمی دونم ولی دلم برای ایرانم می سوزه وقتی می بینم تو آمریکا شدیدترین فیلمهای ضد آمریکایی ساخته می شه و بعد می شنوم خبرگزاری فارس موقتآ توقیف شده.

ترسم که به کعبه نرسی ای اعرابی             این ره که تو می روی به ترکستان است

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:4 توسط زینب حیدری |

حرفهای نگفتنی!

دیر رسیدیم، همه ی عمر دیر رسیدیم. خیلی وقتها، همین که رسیدیم دیدیم وقت گفتن خیلی حرفها گذشته و حالا باید همه ی اون حرفها بغض بشه تو گلو، اشک بشه تو چشم و . . .

خیلی وقتها خودمون زودتر از بقیه از خودمون می گذریم،خیلی وقتها خودمون بیرحم تر از بقیه با خودمونیم. خیلی وقتها. . .

آروم نیستم، موندم بین گفتن و نگفتن. دوستم می گه استخاره کن ولی حرفی که برا گفتنش انقدر این پا و اون پا کردن لازمه، شاید نگفتنش بهتر باشه. سعی می کنم بی خیال شم، می خوام به خودم تلقین کنم که حالم خوبه، آهنگ رضا صادقی رو گوش می دم:"دل من حالش خوشه، اصلآ بلد نیست بگیره. . ." ،یه بار، دوبار، چند بار گوش میدم ولی بهتر نمی شم، به هر چیزی چنگ می زنم تا شاید کمی آروم بشم؛ کتاب آقای دولابی رو برمی دارم-آخه خیلی جاها به دادم رسیده- باز می کنم و می خونم، گریم می گیره، اما این بار جوابمو نمی ده.دیوان حافظ رو بر می دارم نیت می کنم:"در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم    لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی". چند وقته که حافظ هم با ما سر ناسازگاری داره.

می رم سراغ آخرین امیدم،کتاب شریعتی رو باز می کنم:

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیدم به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت. . .

با خودم فکر می کنم و پشیمون می شم از همه ی حرف هایی که می خواستم بگم و بنویسم. . .

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 9:7 توسط زینب حیدری |

جدیدآ فیلم سربازهای جمعه رو دیدم با اینکه محصول سال 82 بود.ولی خب ندیده بودم.دیالوگ فیلم های کیمیایی رو همیشه دوست داشتم:
- دیگه نمی شه شب توی کوچه زد زیر آواز ، یا می گن دیوونس یا می گن لاته ؛ یکی نمی گه دلش گرفته. . .
-تو این اتوبان ممکنه چند تا اشتباه کنم اما چشمام به خروجیهای درسته ، خروجیهای بی غلط ، غلط تو اتوبان یعنی یه شهر دیگه.
-عشق که به آدم ذلت نمی ده ،چرت نمی ده ، عشق پره غروره .
-گاهی وقتا آدم تو اتوبانی پا می ذاره که تو برنامه ی زندگیش اصلآ جایی براش نداشته.
-اون حرف نمی زنه. می گه قبل از اتفاق که آدم حرف نمی زنه. بعد از اتفاق هم دیگه تمومه.
 
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:29 توسط زینب حیدری |

وداع . . .
سکوت صدای گامهایم را، باز پس می دهد
                                                     با شب خلوت به خانه می روم
گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
                                                    خلوت شب آنها را دنبال می کند
             من او را به جای همه برمی گزینم
                و او می داند که من راست می گویم
                     او همه را به جای من برمی گزیند
                        و من می دانم که همه دروغ می گویند

چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن؟
                   سنگدل.
                            برگزیننده ی دروغها
صدای گامهای سکوت را می شنوم
                خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
        سکوت به خانه ام آمد
                سکوت سرزنشم داد
                        و سکوت ساکت ماند سرانجام
                                                               چشمانم را اشک پر کرده است . . .

فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:6 توسط زینب حیدری |