تبليغاتX
پنجره

تو وبلاگ یکی از دوستان خونده بودم که:

لطیفه ای ست مرگ آن سان که هر جمجمه ای می خندد. . .

به گوشیم نگاه میکنم، اس ام اس از سعیده است، می خونم : خسرو شکیبایی هم رفت. . .

گیج می شم و پیش خودم می گم شاید شایعه باشه، تلویزیون رو روشن می کنم شبکه خبر داره از لاریجانی و سید حسن نصرالله و اینجور چیزا می گه و من پیش خودم می گم خدا کنه این یه دفعه چیزی جز اینا نگه. . .ولی میگه.

چقدر غیر منتظره بود رفتنش با اینکه همه می دونستیم این روزا حالش خیلی خوب نیست، اما کمتر کسی به رفتنش فکر می کرد. از وقتی این خبر و شنیدم دارم فکر می کنم سینمای ایران بدون اون چه شکلی میشه؟

یاد همه ی بازیهاش می افتم و دلم می گیره؛ یاد عاطفه عاطفه گفتناش تو خانه ی سبز، یاد هامون، یاد سالاد فصل، یاد خواهران غریب،یاد دستهای خالی، یاد سارا، یاد کیمیا، یاد اتوبوس شب، یاد همه ی اینا می افتم و بغضم می گیره.

می دونم دل همه ی ایران، دل سینما، دل کوچیک و بزرگ تنگ میشه برای دیالوگاش وقتی با حالت خاص خودش حرف میزد، وقتی که س و ش و ج هاش میزد و به شیرین ترین نحو دیالوگاش و می گفت و به دل می شست.

هیچ وقت یادم نمیره که پا به پاش تو خانه ی سبز، باهاش گریه کردم وخندیدم و بزرگ شدم. نمی دونم از کی برای اولین بار رفت روی صحنه یا جلوی دوربین، از خط قرمز کیمیایی یا قبل تر. ولی میدونم بعد از فیلم هامون جاش دیگه فقط روی صحنه و جلوی دوربین نبود، جاش تو دل همه بود.

و شاید هیچ کس فکر نمی کرد وقتی که قراره فیلم شب اکران بشه اون نباشه و چقدر دلتنگ می شیم وقتی یه فیلم جدید ازش ببینیم و خودش زیر خاک باشه.

امشب تلویزیون براش سنگ تموم گذاشت و صدای خودش روی تصویرش بود که از پریدن و رفتن می گفت.

با خودم می گم کاش یکی بگه اینم یکی از نقشاش بوده که انقدر قشنگ حس گرفته هممون باورش کردیم. یه نقش مثل همه ی نقشهای دیگش. یا اصلآ مثل بازیش تو اون قسمت خانه ی سبز که تومورمغزی داشت و با بیماریش جنگید و وقتی شب اومد خونه به عاطفه گفت که حالا حالا ها نمی میره؛ چون دلش برای خونه ی سبز و آقا جون و علی کوچولو و بقیه تنگ میشه، کاش مثل اون موقع اینبارهم با این بیماری لعنتی می جنگید و اینبار به این بهانه که دلش برای مردم و سینما و . . . تنگ میشه.

تو این روزها که بازیگرها بیشتر پول قیافه هاشون رو می خورن، تو این روزها که سینما پر شده از نابازیگرهایی مثل گلزار و . . . دلمون به آدمهایی مثل شکیبایی خوش بود که زود رفت، و جای او برای همیشه در سینمای ایران خالی ماند.

روحش شاد و

                   برای شادی روحش فاتحه ای بخوانیم. . .

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:59 توسط زینب حیدری |

عاشقی هر کی هر کی شد؟

چند وقت پیش مجله ی همشهری جوان مطلبی کار کرده بود در مورد عشق و عاشقی و مقایسه ی عشقهای قدیم و جدید، و نتیجه گرفته بود که این روزها عشق ها در پیتی شدن و هیچ ارزشی ندارن. . .

این موضوع خیلی ذهنم رو مشغول کرد؟ اینکه آیا به همین راحتی میشه حکم صادر کرد و به جوونای مردم مارک زد؟ دو سال جامعه شناسی خوندن حداقل این و به من یاد داده که هر چیزی یه علتی داره.

میشه یه کم دقیق تر به این موضوع نگاه کرد؟ نمیشه انکار کرد که این روزها عشق های دم دستی خیلی زیاد شده، تو هر محیطی که باشی می تونی بدون فکر کردن صد نفر و به خاطر بیاری که یه روزی برا هم می مردن ولی بعد از گذشتن یه مدت چشم دیدن هم رو نداشتن، عشقهایی که با یک نگاه و به آسونی شروع میشه و خیلی ساده تر از شروعش تموم میشه.

این جور وقتها فکر میکنم عشق یه سو ء تفاهم ساده بین دو تا احمقه که با یه ببخشید ساده تموم میشه. . . و از این فکر وحشت می کنم.

شاید اشکال ما اینه که احساسامون رو نمی شناسیم، مثل درجه های پلیس که نمی شناسیم و به خاطر همین نشناختن به همشون از دم می گیم جناب سروان، در صورتیکه ممکنه طرف حتی سرباز هم نباشه. اشتباه مام همین جاست ما اسم هر احساسی که به جنس مخالف داریم عشق می ذاریم چون حسمون رو نمی شناسیم؛ ما اسم هوس رو می ذاریم عشق،اسم عادت رو می ذاریم عشق، اسم استرس داشتن و تند زدن نبض و خیلی چیزهای دیگرو می ذاریم عشق. . .

اگه اینجوری نبود شعرامون پر نمی شد از "خیال نکن نباشی بدون تو می میرم گفته بودم عاشقم حرفمو پس میگیرم" آره اگه عاشق بودیم انقدر راحت حرفمون رو پس نمی گرفتیم یا هیچوقت نمی گفتیم "الهی سقف آسمون خراب بشه روی سرت. . ." و این ترانه های بی سرو ته و آبکی دور و برمون رو پر نمی کردن. . .

جدآ باید ببینیم که چی شده تا از اون شعرهای قدیمی و زیبا به اینجا رسیدیم؟

میگن عشق جوونهای امروز پرشده از حساب و کتاب. نمی دونم این عاقل شدن را باید به فال نیک گرفت یا نه. اینکه خیلی ها اول همه ی جوانب رو بررسی می کنن و بعد عاشق می شن، مثلآ اول می بینن طرفشون خبر ی بهش هست یا نه، بعد اگه همه ی شرایطش مساعد بود عاشقش می شن. . .

یا اینکه خیلی ها معتقدند لزومی نداره تو واسه ی طرفت بمیری، پنجاه-پنجاه مایه بذارین و خیرش رو ببینین!

نمی دونم. . . من که همینجوری با عشق و عاشقی و اینجور حرفا میونه ی خوبی ندارم وقتی هم که به این چیزا فکر می کنم اوضاع از اینم بد تر میشه. نه اینکه بگم عشق وجود نداره ها. نه می دونم که عشق هست. ولی من فکر میکنم از هر هزار نفری که ادعای عاشقی می کنن ده تاشون هم عاشق واقعی نیستن. به نظر من ما عاشق آدمها نمیشیم، ما عاشق همدیگه نمیشیم. ما بیشتر وقتها عاشق اون چیزی میشیم که از طرف مقابل تو ذهنمون ساختیم و به خاطر همین هرچی به طرف مقابل نزدیک تر میشیم بیشتر ازش دور می شیم، چون می بینیم با اون کسی که تو ذهنمون تصور کردیم و ساختیم زمین تا آسمون فرق میکنه. باور کنید اینجور وقتها قدرت تخیل آدمها از هزارتا جراحی زیبایی مؤثرتره، چشمای طرف زیبا ترین چشمای دنیا میشه و دماغش خوش فرم ترین و . . . ولی بعد از یه مدت تخیل در مقابل واقعیت کم میاره و تسلیم میشه. و بعدش این آمار طلاق وحشتناک و این عشقهای بی انجام. . .

شاید به خاطر همین تخیلی بودن عشقه که شریعتی می گفت: دوست داشتن برتر از عشق است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند، پایین نخواهم آورد. . .

و فکر میکنم به دیالوگ حکم کیمیایی که می گفت:

 ما معتاد همیم، خیال می کنیم عاشقیم. . .

نظرشماچیه ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:40 توسط زینب حیدری |

من و ببخش اگه یه کم سر به هوام . . .

می خوام با تو حرف بزنم، با خود خود تو، بدون واسطه و بی مرز، خستم از این همه واسطه هایی که ادعاشون زمین و پر کرده.

می خوام به تو بگم، بگم که یه عمره دارم میرم و نمی رسم و تا چشمامو وا میکنم میبینم سر جای اولم هستم، بعدش می ترسم و میگم نکنه دارم دور خودم می چرخم. . .

می خوام به تو بگم که هروقت تو زندگیم کم میارم بعد از اینکه از همه نا امید شدم تازه یاد تو می افتم.

می خوام پیش تو اعتراف کنم که تا حالا هیچوقت نزدیکتر از رگ گردن احساست نکردم.

اصلآ می خوام باهات دعوا کنم، می خوام بگم خیلی خودخواهیه که یکی برا اینکه قدرتش رو نشون بده یه عده آدم بیگناه و مجبور کنه به زندگی کردن.

می خوام بگم این دنیاتو اصلآ دوست ندارم.

می خوام بگم تو این دنیای بی سر و ته تو خوب بودن خیلی سخته و خوب موندن سخت تر.

می خوام بگم انقدر از این دنیاتو آدماش سیرم که حتی دیشب که شب آرزوها بود حتی یه آرزو هم نکردم.

می خوام بگم می دونم من رها کردم، می دونم من شکستم، می دونم من رفتم، اما تو چی؟ تو نباید میومدی دنبالم؟ تو که خواستی من باشم نباید یه خورده بیشتر هوامو داشته باشی؟ نباید مواظب باشی که دور نشم، که گم نشم، که کم نیارم، که داغون نشم. . .

اصلآ تا حالا خودتو گذاشتی جای بنده هات؟ تا حالا دلت خواسته طعم آوارگی رو بکشی به جرم اشتباه پدرت؟ تا حالا گریه ات گرفته؟ اصلآ آیا تو هم دلتنگ میشی؟

من که دلم لک زده برای یه لحظه با تو بودن، برا اونجایی که همه باهم بودیم و اصلآ یادم نیست کجا بود. فقط می دونم که بود، همونجایی که همه باهم بودیم و من اصلآ هنوز نبودم.

بگذریم. . .

تنهاچیزی که میخوام بدونی اینه که با همه ی سر به هواییام، با همه ی گله هام، با همه ی بی وفاییام، با همه ی دیر اومدنام، با همه ی زود رفتنام، با همه ی اینا بازم ته دلم به تو دلگرمم. . .

ای مهربانتر از من، با من

                               در دست های تو آیا، کدام زمزمه ی بشارت نهفته بود، کز من دریغ کردی؟

تنها تویی

                            مثل پرنده های بهاری در آفتاب

                            مثل زلال قطره ی باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

                              مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

                           در کوچه باغهای محبت . . .

                                                              مثل شکوفه های سپید سیب ایثار و سادگی است.

افسوس!

                   آیا چه کس تو را

                                             از مهربان شدن با من مأیوس می کند؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:41 توسط زینب حیدری |

یک نفس راحت

بالاخره این امتحانای پایان ترم تموم شد و تونستم یه نفس راحت بکشم. این مدت به خاطر امتحانات و یه مشکل شخصی یه کم غیبتم طولانی شد و حتی وقت سر زدن به وبم رو نداشتم.

انگار تابستون ما تازه شروع شده و تو ذهنم پره از برنامه برای این مدت: یک عالمه کتاب نخونده، یک عالمه فیلم ندیده، یک عالمه جای نرفته و یک عالمه زندگیه نکرده. . .

هر چند بعضی وقتا برنامه های ما اون جور که میخوایم پیش نمیره اما امیدوارم به همه ی برنامه های تابستونیتون برسید.

اینم یه شعر کوچولو که خیلی دوستش دارم:

هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند

                                         یا حرفی از این سیاق با هم بزنند

یکبار نشد عقربه های ساعت

                                        یک دور به اتفاق باهم بزنند

 

تا بعدآ. . .

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:21 توسط زینب حیدری |