تبليغاتX
پنجره

چند وقت پیش کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم، اثر نادر ابرهیمی رو خوندم.  واقعآ فوق العاده بود؛ از اون کتابهایی که دوست داشتم هر یه جمله اش رو که می خوندم؛ رو در و دیوار اتاقم حک کنم و بنویسم. انگار همه ی احساساتت رو که تو تفسیرشون کم آوردی قبلآ احساس کرده و داره برات میگه. مثل یه رمان نیست که یه بار بخونی و بعدش ببندی و بذاری کنار تا خاک بخوره؛ مثل فال حافظ می مونه که هر وقت دلت گرفت می تونی لاش رو باز کنی و جمله های نابش رو بخونی. کتابی که تو این دنیای بی لذت، واقعآ برام لذت بخش بود.
اینم چند تا جمله ی ناب که انتخابش از بین بقیه واقــــــعآ سخت بود.
- اینک انتظار، فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گِل خواهد شد و تو در قلب ِ یک انتظار خواهی پوسید.
- یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا کردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.
- ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی هاست.
- هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟
- هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.
- هلیا! احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازد. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمی دارم. رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود.
- من خنده ام را از فضا، 
                        از شب
                                  و از باران پس می خواهم.

پ ن : می دونم که احتمال زیاد این کتاب رو خوندید اما اگر تا حالا نخوندین حتـــــــــــمآ یه بار بخونید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:5 توسط زینب حیدری |

 

بازم ما رفتیم و زدیم و شکستیم و بازم تو اومدی دنبالمون.

بازم ما از تو فاصله گرفتیم، با هرنفسمون از تو دور تر شدیم و با این که ما باهات قهرکرده بودیم تو یه مهمونی مفصل دادی و بی کینه به ما گفتی: آشتی!

نمی دونم چیه معجزه ی این ماه که می تونه فاصله های یک سال رو از بین ببره، یخ های یک سال رو آب کنه.

منی که از شب قدر پارسال تا حالا لای قرآن-ت- رو باز نکردم، منی که دلم مقابل حرفات سخت شده درست مثل سنگ، منی که ایمانم درست مثل جزر دریا عقب نشسته، همین من باشنیدن صدای ربنا اشک تو چشمام جمع میشه و تازه می فهمم چقدر دلم برات تنگ شده بود و به روی خودم نمیاوردم ، و من هم بی کینه تو دلم بهت میگم: آشتی، میگم بی خیال همه ی اون چیزایی که ازت خواستم و بهم ندادی، بی خیال همه ی اون چیزایی که ازت نخواستم و بهم دادی. . .

شنیدم آخرین جمله ای که تو گوشمون خوندی و بعدش ما رو فرستادی تو این دنیا این بوده که: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.

اما ما هر روز روزی هزار بار گم شدیم و پیدا نشدیم، از هر راهی که بگی رفتیم و به بن بست رسیدیم اما یه بارم یاد اون راه مستقیم و کوتاه نیفتادیم، رفتیم و دور شدیم و گم شدیم حتی اونقدر بهت اعتماد نداشتیم که ازت بخوایم پیدامون کنی.

شاید تو هم فهمیدی که زندگی تو این دنیات هیچی از آدم باقی نمی ذاره، شاید تو هم فهمیدی که انسان بودن و انسان موندن چقدر سخته، شاید تو هم تنهایی و بیچارگی ما بنده هات رو دیدی، شاید تو هم فهمیدی که از بچگیمونه که خطا میکنیم؛ که بعضی وقتا با خودمون لج میکنیم و بعضی وقتا با تو، حتمآ تو همه ی اینها رو فهمیدی و دلت به حالمون سوخت که با همه ی خدا بودنت بازم میای سراغمون، بازم تو نازمون رو میکشی، حتمآ از پرونده ی سیاهمون هم باخبری و به رومون نمیاری و میگی هر جوری هست بیا فقط بیا.

ما هم میایم. یه بار دیگه، اما میدونیم همه ی این روزهای خوب فقط برای همین یک ماهه، میدونیم هنوز چند روز نگذشته باز میزنیم به جاده خاکی، دوباره چشمامونو میدوزیم به زمین و یادمون میره که آسمونی هم هست، دوباره ازتنهایی گریمون میگیره و یادمون میره که خدایی هست. . .

نمی دونم چرا این همه احساس خوب رو زود فراموش میکنیم، نمی دونم چرا از این روزهای خوب و خدای خوب زود دل میکنیم و بازم هزارتا راه پر پیچ و خم رو ترجیح میدیم به اون میانبر ساده؟

یادمه یه جا خوندم:

آدم ها ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه، اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچکس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگهداری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله شود و وقتی دریا مختصر شود و وقتی قلب خلاصه شود و آدم قانع!

همین. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:38 توسط زینب حیدری |

چقدر سخته که ازت توقع دارن همیشه بخندی چقدر بده که عادت کردی الکی الکی می خندی و نقاب می زنی رو همه اشکات، چقدر سخته وقتی باور کردی گذشته ها گذشته و تموم شده ولی بازم بعضی وقتا یاد همه ی گذشته ها می افتی نه اینکه دلت تنگ شده باشه ها، نه اصلآ. فقط انگار که بخوای خودتو سرزنش کنی، انگار که بخوای دردت رو دو برابر کنی؟ شاید فکر می کنی اگه غصه نخوری دنیا یه چیزی کم داره. به خاطر همین شروع می کنی به شکستن ، به خرد شدن. خیلی وقتا حتی انگار نمی شکنی و فقط می خوای ادای شکستن رو دراری. یه جورایی با درد انس گرفتی و فکر می کنی چه دردیه اگه درد نداشته باشی، به خاطر همین بی بهونه و بی دلیل گذشته ها رو چماق می کنی و می زنی تو سر خودت و وقتی حس کردی که درد مثل پیچک دورت پیچیده تازه خیالت راحت می شه. انگار از درد یه سپر ساختی و با بودنش خیالت راحته.

انگار. . .

قیصر راست می گفت که:

 

 دردهای من جامه نیستند

تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردها

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ وبوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد ورق می زند

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه از چه حرف می زنم؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه نام خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:59 توسط زینب حیدری |