تبليغاتX
پنجره

 

سه شنبه ساعت حدود 7 شب بود و من هنوز سر کلاس دکتر پیران بودم، اونقدر جالب و پر هیجان حرف می زد که هیشکی دلش نمیومد بگه: استاد خسته نباشید.

بالأخره کلاس تموم میشه، هوا تاریک شده، تاریک و سرد، همه ی نیمکتهای دانشگاه خالین و دیگه اصلآ فرقی نمی کنه که چه جوری چیده شدن. . .

با مینا میایم تا سر همت، به مینا میگم اون شعری که دوست دارم رو برام میخونی؟ همون شعری که مخاطب دل خودشه. و مینا شروع می کنه به خوندن:

با تو رفتم

          بی تو باز آمدم

                   از سر کوی او 

                                 دل دیوانه. . .

دوست دارم با مینا ادامه ی شعرو بخونم، نه آروم، دوست دارم با صدای بلند ادامشو بخونم:

 پس از این زاری مکن

                            طلب یاری مکن. . .

اما یاد اون پیرمرده تو فیلم سربازان جمعه می افتم که می گفت: نمی شه شب تو کوچه زد زیر آواز، یا میگن دیوونس، یا میگن لاته، یکی نمیگه دلش گرفته. . .

سر همت از مینا جدا می شم. دلم می خواد تا خود صبح راه برم، تنهای تنها، راه برم و فکر کنم به این احساسی که بهش شک دارم، به این روزهایی که حال و هواش نه مثل روزهای قدیمه و نه حتی روز جدیدیه. افکارم مرتب نمی شه که نمی شه که نمی شه.

دوست دارم همه ی حسهای نا شناخته ی این چند روز و بذارم تو یه فرمول، شاید بتونم ازش یه نتیجه بگیرم: یه اتفاق رو با یک نگاه دور جمع میکنم، ضربدر یک عالمه احساس مجهول و ناشناخته،بعد از همه ی اینها شهامت رو کم می کنم و همشون رو تقسیم بر همین چند روز اخیر زندگیم می کنم. بعد کل عبارت رو می ذارم تو یه پرانتز و  n بار به توان تردید می رسونم. . .

اما حیف که هیچوقت ریاضی ام قوی نبوده. با خودم میگم بابا بی خیال! اصلآ بیا کل صورت مسأله رو پاک کن و این چند روز آخر و از کل زندگیت فاکتور بگیر.

سرم تو خلوت پیاده رو داره سوت می کشه، بازم راه میرم، یاد شعری می افتم که مینا تو راه می خوند:

 با تو رفتم

              بی تو باز آمدم

                                  از سر کوی او

                                                دل دیوانه. . .

یه دفعه می ترسم نکنه دلم رو . . .

یه نیم نگاهی به سمتش میندازم، می بینم تو این سرما، گرم و آروم سر جاش نشسته، خیالم راحت می شه که هنوز سر جاشه

                                        این دل دیوانه. . .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:5 توسط زینب حیدری |

 

اگر تو

روی نیمکتی

این سوی دنیا،

                    تنها

                             نشسته ای

و همه ی آنچه نداری

کسی است. . .

شاید آن سوی دنیا

روی نیمکتی دیگر

کسی نشسته است

که همه ی آنچه ندارد،

تویی. . .

.

.

.

نیمکتهای دنیا را بد چیده اند. . .

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:16 توسط زینب حیدری |

سکوت همیشه به یک معنا نیست؛ بعضی از سکوتها علامت رضایته، بعضی ها نشونه ی آرامشه، بعضی از سکوتها از فریادم بلندتره، بعضی از سکوتها خیلی فراتر از کلمات حرف می زنن و . . .

اما بعضی وقتها سکوت نشانه ی چیزی نیست؛ نه اعتراض، نه رضایت، نه شکایت.

بعضی وقتها سکوت می کنی چون نمی دونی چی باید بگی؟ سکوت می کنی چون می بینی همه ی حرفها و نظرهایی که به خاطرشون زندگی کردی و با آرزوشون بزرگ شدی و به امید محقق شدنشون رفتی دانشگاه و ... همه شون نقش بر آب اند. انگار همه ی این ها رو تو دنیای ذهنی ات ساخته بودی و حالا با دنیای واقعی رو به رو شدی و نا کارآمدی همه ی اون حرفها و نظریه ها رو تو این دنیای واقعی می بینی: وقتی تو گفتن ساده ترین حرفها و احساس ها می مونی، وقتی برای گفتن یک دوست داشتن ساده، هزار بار این پا و اون پا می کنی، وقتی تو تحلیل ساده ترین مسائل اجتماعی و سیاسی و ... می مونی، وقتی یک دوست بر سر دوراهی مونده و تو نمی تونی کمکش کنی. . .

تو اینجور مواقع، دچار سکوت می شی و به همه چیز شک می کنی؛ از عقاید بزرگ و آرمانی ات گرفته تا یک احساس نو پا که تو دلت جوونه زده، به همشون شک می کنی و سکوت می کنی و فقط نگاه می کنی. . .

و متنی از ناتالیا گینزبورگ:

سکوت را ازکودکی پشت میز، در مقابل والدین مان که با کلماتی کهنه و خون آلود و سنگین، برای مان صحبت می کردند شروع کرده ایم، ما ساکت بوده ایم. ساکت بوده ایم، به خاطر اعتراض و از سرخشم. ساکت بوده ایم تا به والدین مان بفهمانیم که کلمات سنگین آنان به درد ما نمی خورد. ما کلمات دیگری در کیسه داشتیم. ساکت بودیم؛ لبریز از اعتماد به کلمات تازه ی خودمان. آن کلمات تازه مان را می بایست خرج کسانی می کردیم که آنها را می فهمیدند. از سکوت مان سرشار بودیم. اکنون از آن شرمساریم و اندوهگین و کم ارزشی آن را می فهمیم. از آن هرگز رها نشده ایم. آن کلمات سنگین کهنه که به کار والدین مان می آمدند، سکه های غیر رایج اند و هیچکس قبول شان ندارد. و کلمات نو را هم که متوجه شدیم که ارزشی ندارند و چیزی با آنها نمی شود خرید. به درد برقراری ارتباط نمی خورند. سست، سرد و بی حاصل اند. به دردمان برای نوشتن کتاب، برای وابسته نگهداشتن شخص عزیزی به خودمان و نجات یک دوست نمی خورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:4 توسط زینب حیدری |