پ ن3:دیشب که داشت غزه رو نشون می داد دلم لرزید وقتی یه دختر بچه ی 4-5 ساله چشماش پر از وحشت بود و چونه اش از ترس می لرزید و دندوناش می خورد به هم، آخ خدا تو چقدر صبرت زیاده...
به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی؟بیست
و
یکسال گذشت . . .
- امروز من 21 سالم تموم شد و وارد 22 سالگی شدم . . .
- بچه ی خودِ زمستونم، خودِ خودِ زمستون، شاید به همین خاطر عاشق زمستون و برف و سرمام، آدما رو تو سرما بیشتر دوست دارم؛ وقتی از سرما تو خودشون جمع می شن، وقتی خیس از بارون می شن. . .
- الآن که به گذشتم فکر میکنم، می بینم چه روزها و شبهای متفاوتی داشتم؛ تو این 21 سال شبهایی بود که موقع خواب بزرگترین آرزوم این بود که دیگه هیچوقت از خواب پا نشم، و البته شبهایی هم بود که از شوق فردا شدن، تا خود صبح بیدار موندم.
روزهایی بود که از شور زندگی سرمست بودم و روزهایی که مثل لاک پشت تو خودم بودم.
-لحظه هایی بوده که به پیش پا افتاده ترین موضوع از ته دل خندیدم و لحظه هایی هم بوده که با کوچیکترین اتفاقِ ممکن گریم گرفته. . .
و حالا که به همه ی اینها فکر میکنم فقط یه خاطره ی دور ازشون یادم میاد .
- تو این سالها بعضی وقتها با دلم زندگی کردم بعضی وقتا با عقلم، بعضی وقتها دلم جلو می رفته و بعضی وقتها عقلم، به قول سعیده بعضی وقتها حتی دلم رو دار زدم و حالا این روزها بیشتر دارم باهاش راه میام.
دارم فکر میکنم که من تو این 21 سال آدم خوشبختی بودم یا نه؟
و به این نتیجه می رسم که خوشبخت بودم و هستم ؛ مگه خوشبختی چیه؟ همین که هنوز بهانه هایی هست برای بودن،همین که فکر می کنم بهترین مادر و پدر دنیا رو دارم، همین که می تونم از تهِ دل بخندم، همین که دوستایی دارم که دوستشون دارم، همین که می تونم برف و بارون و ببینم، همین که می تونم یه ساعت راه برم و خسته نشم، همین که می تونم لذت ببرم، می تونم دلتنگ شم. . .
همین که...
و کسی چه می دونه شاید خوشبختی مجموعِ همین لحظه هاست، لحظه هایی که حس میکنی زندگی و زمان و فضا، دراختیار تو اند.
پ ن1:این سالها که سپری شده است، وقتی به پشت سر نگاه می کنم، کدام علامت، کدام روز، کدام فرد، کدام خاطره مثل ستاره می درخشد و یا حتی مثل درد عمیقی شعله می کشد؛ و از سوی دیگر، به سوی کدام آینده می روم؟ زندگی چیست؟ زندگی تکه ای از مرگ است که باقی مانده، یا مرگ تکه ای از زندگی است که بر خاک افتاده و مثل ماهی زنده پرپر می زند؟ انسان به دنیا می آید تا در برابر "نمی توانم ها" تحقیر شود، یا با می توانم ها اوج بگیرد و پرواز کند؟ وقتی به نقطه ای می رسد که آنچه می خواهد نمی بیند و آنچه می بیند، نمی خواهد، زندگی می کند یا مردگی؟ چگونه می شود تکه ای از مرگ را به تکه ای از زندگی تبدیل کرد؟
پ ن 2: پی نوشت 1 نوشته ی من نیست فقط این روزها زیاد به این نوشته فکر می کنم.
پ ن 3:این روزها حرفهایی هست که نمی دونم برای گفتنه یا برای نگفتن...
همین...