دیروز خیلی ناگهانی! تصمیم گرفتم بعد از سه هفته سر کلاس جامعه شناسی خانواده حاضر شم. دکتر احمدنیا همیشه برام قابل احترامه فقط به این دلیل که همیشه تو کلاسش فرصت حرف زدن برای هر آدمی با هر عقیده ای وجود داره، و با صبوری میگه: هر حرفی که دارین بزنین،ما حق داریم که تأیید نکنیم... اما چیزی که باعث شد در مورد این کلاس پست بذارم، بحثی بود که در کلاس پیش اومد با عنوان حق طلاق زنان. استاد ما که گرایشات فمینیستی هم در ایشون دیده میشه با تأکید بسیار اصرار داشتند که گرفتن حق طلاق حق مسلم ماست و افسوس می خوردند از این که چرا خودِ دخترها، اونم چه دخترهایی؟(جواب:دخترهای دانشجو)، اونم دانشجوی چی؟(جواب: دانشجوی جامعه شناسی)، با این موضوع مخالفند؟ خلاصه، خیلی از بچه ها با این موضوع موافق بودند و دلیل قانع کننده ای هم داشتند؛ حق طلاق، حقی رو از مردان نمیگیره و فقط همون اندازه که مردان حق دارن به زنها هم حق میده که درمورد ادامه دادن زندگی مشترک تصمیم بگیرن. اما مخالفان این موضوع، نظرات متفاوتی داشتند؛ یه عده می گفتند: شگون نداره که آدم از روز اول، اسم طلاق رو بیاره...، یه عده معتقد بودند که اگه ما روز اول بگیم، حق طلاق رو می خوایم، اصلآ طرف نمیاد ما رو بگیره و کلآ بی خیال میشه!!! اما بعضی ها مثل آقای س _که همسرشون هم تو همین کلاس بودن_ انقدر به انتخابشون مطمئن بودن که وقتی استاد ازش پرسید: حق طلاق رو به همسرت دادی یا نه؟ با اطمینان گفت: نه ندادم، خودمم این حق و نمیخوام... شاید حرف آقای س درست بود، اما این حرف فقط در مورد خودش و عده ی محدودی از افراد جامعه صدق میکنه. مگه چند درصد از جوانهای ما با شناخت قبلی ازدواج میکنند؟ در همین تهران هنوز بسیاری از ازدواج ها کاملآ سنتی است: یعنی پسری که دختر هیچ شناختی ازش نداره، با گل و شیرینی میاد خواستگاری و در عرض کمتر از یکساعت در مورد یک عمر زندگی مشترکشون تصمیم می گیرن و بعد عروس خانوم میگه بلـــــــــــه و به همین راحتی یک زندگی شروع میشه بدون اینکه دو نفر چیز زیادی ازهم بدونن، بدون اینکه بدونن طرف مقابلشون چه جوری فکر میکنه؟ در شرایط مختلف چه جوری رفتار میکنه؟ چه جوری حرف میزنه؟ و خیلی چیزهای اساسی دیگه که در زمان و مکان محدود نمیشه فهمید. تازه این مربوط به شهرهای بزرگی مثل تهرانه در مورد شهرستان ها و روستاها که اوضاع از این هم بدتره و در بعضی شرایط دخترها معامله می شن(حتما رسمی به نام خون بس را شنیدید). خب در شرایطی که امکان اشتباه در انتخاب بالاست حق طلاق برای زنان خیلی هم خوبه، کم نیستند زنانی که به اسم زندگی مشترک از شأنِ خود و از انسان بودن فاصله گرفته اند... اما شاید حق طلاق همیشه هم خوب نباشه، خصوصآ برای آدم های کم جنبه و بی طاقت، شاید به قول یکی از بچه ها به شکل یک حربه در بیاد، یه راه فرارِ دمِ دستی که با بروز اولین مشکل بشه ازش استفاده کرد. کلآ از هر چیزی میشه هم خوب استفاده کرد، هم بد و البته میشه اصلآ استفاده نکرد. میشه با یه چاقو آدم کشت، با همون چاقو میشه میوه پوست کند و خورد، یا میشه حتی بدون چاقو میوه خورد(زندگی سیبی است گاز باید زد آن را با پوست...) پ ن 1: آقای س راست می گفت، چقدر خوبه که آدمهایی که فرصت شناخت دارن، بخشی از این انرژی رو قبل از ازدواج و برای شناختن هم صرف کنن، البته اگه احساسات سطحی و بازی هایی مثل روز ولنتاین و هدیه ی ولنتاین وقتی برای شناخت باقی بذاره... پ ن 2: شاید نسل بعد از ما خیلی راحت تر از ما این حق رو بپذیرن و حتی ازش استفاده کنن، چون کارِ عاقلانه و درستیه که آدم از همه ی حقوقش استفاده کنه، اما نمی دونم چرا من بعضی وقتا فکر میکنم خیلی عاقلانه زندگی کردن،کار عاقلانه ای نیست...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:19 توسط زینب حیدری
|
آن
نه عشق است که بتوان برِ غمخوارش برد
یا
توان طبل زنان بر سرِ بازارش برد
عشق
می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم
از آن عشق که منصور، سرِ دارش برد
عاشقی
باش که گویند: به دریا زد و رفت
نه
که گویند: خسی بود که جوبارش برد
دلت
ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه
که کالاش کنی، گویی: طرارش برد
شوکتی
بود در این شیوه ی شیرین روزی
عشق
بازاری ما رونق بازارش برد
عشق
یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که
به عمری نتوان دست در آثارش برد
مرد
میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری
از پیش رود کارستان ک" آرش" برد
حسین
منزوی
پ
ن1:بالآخره این امتحانات پایان ترم تموم شد، عذر میخوام از همه ی دوستانی که تو این
مدت سرزدن و از من جواب ندیدن. . .
پ
ن 2:انتظارِ روزِ برفی...
+
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:38 توسط زینب حیدری
|