در نقطه ای از افق گریه و خنده به هم می رسند.آنان که می خندند و خنده شان از ته دل است. صدای خنده شان در فضا می پیچد، چشمانشان پر از اشک می شود و یا آنها که می گریند در نقطه ای چهره شان مثل صحرای باران خورده باز می شود و تبسم می کنند...
"از رمان برف"
پ ن1: این روزها مرزی نیست بین اشکها و لبخندهامان...
پ ن2: مثل یک امتحان بود، یک آزمون سخت، فکر کنم با ارفاق قبول شدم؛ مگه نه؟
پ ن3: خسته شدم از شنیدن این حرفها؛ شما کی خسته می شین از گفتنش؟
پ ن4:فکر نکن گله می کنم، نه!!فقط انگار تمام بغض های قورت داده را، دارم با هم بالا میارم...
پ ن5:در دلم زمستان است انگار؛ بخند بذار بهار بیاد...
پ ن6:خوشحالم که خوشحالی، که همه چیز خوبه،که تموم شد این روزهای ابری، فقط برای باور کردنش بهم فرصت بده...
همین!