جمهوری اسلامی اعلام میکنه که تو این چند روز 7 نفر کشته شدن؛ از جمله یک مادر و دختر و کلی از جوونهای هموطنمون. و ما خوب میدونیم وقتی تلویزیون ایران میگه 7 نفر، یعنی خیلی بیشتر از 7 نفر! تو راهپیمایی دو روز پیش، بسیج تیراندازی کرده و چند نفر کشته شدن. دوستی تعریف میکرد که با چشم خودش دیده که مردم یک بسیجی رو به قصد کشت زدن. خودم تو میرداماد ساختمونهای آتیش گرفته شده رو دیدم، مردم شیشه های بانک ها رو می شکنند، به روی هم چاقو میکشند و...
نمیدونم چی شد که به اینجا رسیدیم؟ به برادر کشی! به اینکه خیلی از دوستیها کمرنگ تر شدن و حتی تبدیل به دشمنی شدن! اصلآ انگار یه دفعه خاک غم پاچیدن تو این شهر: وقتی تو خیابون احساس امنیت نمیکنی، وقتی هربار که میخوای بری بیرون چشمهای نگران مادرت رو می بینی، وقتی شماره ی هیچ موبایلی رو نمیتونی بگیری، وقتی "حکومت اسلامی" جای "جمهوری اسلامی" رو میگیره، وقتی تو خس و خاشاک خطاب میشی اونم از طرف رئیس جمهور ۲۴ میلیونی، وقتی فائزه، ضد خاتمی حرف میزنه، و قتی احساس میکنی بازی خیلی پیچیده تر از اونیه که فکرشو میکردی، وقتی نقش خودت و حتی نقش کسی که طرفداریشو کردی نمیدونی، وقتی احساس میکنی گول خوردی، وقتی بوی باروت و حس میکنی، وقتی خندیدن سخت میشه، وقتی دلت پر از شکایت میشه، وقتی...
من گله دارم!! هم از احمدی نژاد که اصلآ دوستش ندارم و هم از میر حسین که خیلی دوستش دارم!!!!
از احمدی نژاد چیزی نمیگم چون معتقدم کسی که خودش رو زده به خواب هیچوقت نمیشه بیدار کرد!
اما میر حسین...
چقدر دوست داشتم صدام بهش میرسید و بهش میگفتم: تو رو خدا چیزی رو که از تو، تو ذهنم ساختم خرابش نکن...
به نظرمن،آدم یا قواعد یه بازی و قبول نداره که در اینصورت اصلآ بازی و شروع نمیکنه و یا با آگاهی به قواعد بازی، وارد بازی میشه. بارها و بارها پیش اومده که یه تیم ورزشی اعلام کرده که اگر فلانی داور باشه ما اصلآ بازی نمیکنیم ولی اگر بازی کردند و باختند دیگه نمی تونن بگن ما از اول این داور و قبول نداشتیم!
چرا میر حسین میگه: من به شورای نگهبان هم امیدوار نیستم و به تظاهراتمون ادامه میدیم؟ اگه اطمینان نداشت چرا وارد بازی شد؟ و چرا وقتی شورای نگهبان ازش میخواد تا تخلفات رو به صورت مصداقی بگه سکوت میکنه؟ و میگه فقط ابطال انتخابات؟؟
به نظر من با کارهایی که احمدی نژاد تو این 4 سال انجام داد؛ کاملآ مشخص بود که رأی میاره، چون بیشتر مردم ما عوام هستند،قصدم از به کار بردن کلمه ی عوام توهین به گروه خاصی نیست بلکه منظورم این است که بیشتر مردم ما غمِ نان دارند و لبخند رضایت میزنند وقتی یک رئیس جمهور در یک دوره 2 بار به شهر یا روستایشان سر میزند و برایشان ساختمان میسازد و شاید راه و...
مردم آنجا مثل ما فکر نمیکند، آنها مثل ما آرزوی فرهنگ غیر دولتی ندارند، آنها غصه ی فضای بسته ی سیاسی را ندارند، آنها جنایت صفار هرندی را به فرهنگ ما نمی بینند، آنها ظلم علی آبادی به ورزش را نمی فهمند، آنها دانشجوی ستاره دار را نمی شناسند، آنها دروغهای احمدی نژاد را پیگیری نمیکنند، همه ی اینها، نه به دلیل این که آنها کمتر از ما می فهمند نه! فقط مشکلاتشان از ما خیلی بیشتر است، فقط در مسائل اولیه ی زندگی شان مانده اند و وقت فکر کردن به این مسائل را هم ندارند. آن ها دل خوش کرده اند به حرفهای احمدی نژاد...
و ما اگر الفبای دموکراسی را بلد باشیم یا باید قبول کنیم که 24 از 13 بزگتر است؛ یا از راه قانونی و با عدد و رقم تقلب را ثابت کنیم. طی یکی دو روز آینده حتما شورای نگهبان رای میدهد و در خوش بینانه ترین حالت میگوید: احمدی نژاد22میلیون و میرحسین15میلیون... و در هر صورت باز هم احمدی نژاد رئیس جمهور منتخب است.
و این سخت است برای من و برای همه ی کسانی که فکر میکنند ادب مرد به ز دولت اوست...
پ ن1:امروز تو خبرگزاری فارس صحبتهای فائزه هاشمی رو خوندم که تو تجمع دیروز گفته بود: "عامل اصلی دیکتاتوری خاتمی است!!" وترسیدم از اینکه مبادا همه ی اینها یک بازی باشه، یه بازی که تقلب انتخابات فقط بهانه ای بوده برای شروعش، بازی که برنده اش میر حسین نیست! ترسیدم که مبادا فریادهایمان به کام کس دیگری شود!
پ ن2:کاش میر حسین راهش رو از هاشمی جدا کنه..
این روزها دانشکده ی ما رنگ و بوی خاصی داشت، سکوت ممتدی که بعد از آن تحصن کذایی بر دانشگاه حاکم بود اینبار به بهانه ی انتخابات شکسته شد.
اکثر روزها سالن مطهری پر ازجمعیت بود، نمایندگان نامزدهای انتخاباتی دعوت می شدند و به سؤالات بچه ها جواب می دادند.
شور و حال حاکم بر سالن جالب بود؛ اینکه اکثریت سالن سبز بود و بقیه قرمز، اینکه بعضی از بچه ها با هزار تا دلیل از کاندیدای مورد نظر خودشون حمایت می کردن و در مقابل بچه هایی که-با اطمینان می تونم بگم-فقط جو گیر شده بودند.
این روزها دارم به این فکر میکنم که با انصاف بودن چقدر چیزِ خوبیه!
اینکه اگه من از کسی حمایت میکنم، دیگری رو نکوبم. اینکه برای شنیده شدن حرفام،جلوی دهن دیگری رو نگیرم.
اینکه اگه کسی اونجوری که من فکر میکردم،فکر نمیکرد بازم دوستش داشته باشم؛ ما مجبور نیستیم عقاید دیگران رو بپذیریم، مجبور نیستیم حرفاشون رو بپذیریم، اما نمیتونیم و این حق رو نداریم که به اون آدمها و به عقایدشون توهین کنیم.
این ها رو به خاطر این گفتم که این چند روز، بیشتر آدمها برای بالا بردن کاندیدای خود، بقیه رو بیرحمانه به زیر آوردند:
وقتی تو داتشکده، خیلی بیرحمانه، میرحسین با فرح پهلوی مقایسه میشه، وقتی به رفسنجانی با سنگین ترین کلمات توهین میشه؛ اونم از طرف آدمِ به شدت اصولگرایی که لابد فراموش کرده بود که رفسنجانی رئیس خبرگان است و امام جمعه ی موقت تهران (یعنی هنوز هم بیشتر از خودشان است تا از دیگران!!)، وقتی قضیه ی مدرک کردان بزرگ و بزرگتر میشود و در مقابل مدرک هاوایی حاجی کوچک میشود، وقتی تمام زحمتهای انرژی هسته ای –کاملآ بی انصافانه-به نام دولت نهم تمام میشود و زحمات شش ساله ی دولت خاتمی از یادمان میرود.
وقتی در آزادی احمدی نژاد را بیشتر از آنچه حقش است میکوبیم و میگوییم:م رگ بر این دولت مردم فریب! وقتی به زهرا رهنورد- فقط به خاطر پوشیدن رنگهای شاد و فقط به خاطر اینکه دست در دست همسرش راه میرود- بی حرمتی میشود، آنهم از سوی یک مثلآ دانشجو. وقتی یک بسیجی -فقط به جرم بسیجی بودن- هو میشود از سوی آدمهایی که شعار آزادی میدهند. وقتی بسیج، اشک یکنفر را در می آورد؛ که چرا تا دیروز مثل ما فکر میکردی امروز یک جور دیگر...
وقتی....
وقتی همه ی اینها را با هم جمع میکنم؛ به یاد جمله ی اسکار وایلد می افتم که گفته بود:
-آرزوهای دور و دراز، باعث شدند "دموکراسی" به وجود بیاید. اما دموکراسی یعنی چه؟ چماق کشیدن مردم روی مردم به خاطر مردم.