تبليغاتX
پنجره

اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان-بس که بزرگند-باید فاصله بگیرم، می ترسم.

از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.

فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند؛ اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعتش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.

اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

"مصطفی مستور"

  

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:56 توسط زینب حیدری |

 

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند؛

 تنها آنهایی به کار خود ایمان دارند که با خود چتر می برند.

"آنتوان چخوف"

 

پ ن1:این روزها دارم باور میکنم یکی هست اون بالا که انگار هوامو داره...

پ ن2: نگر تا این شبِ خونین سحر کرد     چه خنجرها که از دلها گذر کرد

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:21 توسط زینب حیدری |