تبليغاتX
پنجره

بالاخره بعد از سه سال درس خوندن در رشته ی جامعه شناسی (با گرایش پژوهشگری)، برای اولین بار احساس کردم که یک پژوهشگرم(یا دارم میشم)...

تقریبآ سه سالِ تمام، فقط و فقط نظریه های جامعه شناسان و خوندیم و از اونجایی که تعداد جامعه شناسانِ تأثیر گذار، خیلی هم زیاد نبود؛ استادان محترم مجبور به تکرار بودند؛ گوشمان پر شد از علل 4 گانه ی خودکشی از نظر دورکیم و رو بنا و زیربنای مارکس و...

و عادت کردیم به جزوه هایی که انتشار اولش برای دهه ی 60 بود...

تا اینکه به برکت درس روش تحقیق، مجبور شدیم کمی به تکاپو بیفتیم...

وقتی یه روز با مینا از صبح تا خودِ عصر، تو این گرما راه میرفتیم تا از جامعه ی آماری مون بخواهیم که به سؤالاتمون جواب بدن؛ وقتی اولین نه رو شنیدیم؛ وقتی اولین پوزخند رو دیدیم؛ وقتی زنی در جواب سؤال ما-که از نظر خودمون خیلی مهم بود- قهقه زد و جلومون رقصید و فقط گفت بی خیال!!! وقتی برای اولین بار شاید احساس کردیم که غرورمون شکسته شد؛ وقتی توی یه پارک کلی سربالایی رفتیم تا به چندنفر که از نظرمون جالب بودن پرسشنامه بدیم و بعدش وقتی از سربالایی برگشتیم و پرسشنامه رو ورق زدیم و دیدیم که تمام سؤالها رو با بی تفاوتی و یکی درمیون جواب دادن؛ وقتی نمی خواستیم باور کنیم که کسانی که به ما لبخند زده بودند سرِکامون گذاشتن و در مقابل، وقتی اولین لبخند رو دیدیم؛ وقتی کسی رو دیدیم که با هیجان می گفت: حتمآ نتیجه ی تحقیقتون و به من بگید، وقتی کسی رو می دیدیم که با دقت به همه ی سؤال ها جواب می داد و زیر پرسشنامه برامون توضیحات اضافه هم می نوشت؛ وقتی زنِ میانسالی درِ گوشمون یواشکی و با شرم می گفت: ما چند وقته هیچ درآمدی نداریم... و دخترش می گفت: تو رو خدا این جوابهای ما رو به احمدی نژاد هم  نشون بدین...!! وقتی از دور آدمها رو نگاه میکردیم و تو ذهنمون معادله می ساختیم تا پیش بینی کنیم که آیا برخورد خوبی با ما می کنن یا نه؟ و وقتی تمام معادلات ما اشتباه از آب در میومد...

(و من از این قسمتِ کار، خیلی درس گرفتم و فهمیدم آدمها از دور خیلی فرق میکنند تا وقتی که نزدیکند و هیچ وقت نباید از روی ظاهر آدمها قضاوت کرد.)

وقتی آدمی رو از دور می دیدیم و به نظرمون خیلی مغرور میومد؛ اونقدر مغرور که میگفتیم شاید جواب سلاممون هم نده؛ زنی با موهای بلوند و یک عینک آفتابی بزرگ که دست به سینه نشسته بود و به یک نقطه ی دور نگاه می کرد؛ و ما جسارت به خرج دادیم و رفتیم جلو و مطمئنم که برخورد خوبش تا چند وقت تو ذهن هردوی ما می مونه...

همه ی اینها با وجود سختی و خستگی اش برام خیلی شیرین بود؛ حتی وقتی از دردِ شدید پا، با مینا وِلو شدیم روی چمنهای پارک، وقتی ساعت 7 بعد از ظهر تازه یاد ناهار خوردن افتادیم و چهار زانو نشستیم کف پارک شریعتی و ناهار خوردیم...

همه ی این لحظه ها رو دوست داشتم؛ چون  برای اولین بار بود که از رشته ی تحصیلیم لذت می بردم.

تو این مدت که درگیر این تحقیق با موضوعِ  "قدرت پنهان زن در خانواده" بودم؛ مطالب زیادی ذهنم رو مشغول کرده که حتمآ در آینده بیشتر در موردش خواهم نوشت.

 

پ ن:اینکه رئیس جمهور تصمیم گرفته در کابینه اش سه وزیر زن داشته باشه، شاید خیلی خوب باشه، اما چرا آجرلو که در پرونده ی پالیزدار دست داشته؟؟!! و چرا کشاورز که هیچ تجربه ی قبلی نداره؟؟

اما واقعآ خوشحال می شم که اولین وزیر زن ایرانی دکتر وحید دستجردی باشه..  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:48 توسط زینب حیدری |

 

و ما را می آزمایی

در شرایط سخت

یکی پس از دیگری

و دیگری از پس دیگری!

و ما خسته از این امتحان ها.

" دنیای آزمون و خطایت،

سه ماه تعطیلی ندارد؟!!"

 

پ ن: من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:17 توسط زینب حیدری |

 ما نسل سوخته هستیم؛ یک نسل با یک آرمان کاملآ مجهول. یک نسل(شاید هم بی آرمان) پر از تناقض، یک نسل که گوشهایش پر شده از دروغهای رنگارنگ و چشمهایش به جز آدم های دو رو و چند رو چیزی ندیده.

اصلآ انگار نوبت به ما که رسید همه چیز ته کشید!!!

نسل ما حسرت به دل ماند، من حسرت به دل ماندم...

حسرتِ یک نفر که قبولش داشته باشم، آنقدر که گوش به فرمانش باشم! یک نفر که برایم آرمان ارمغان بیاورد؛ یک نفر که برایش فریاد بزنم؛ برایش گریه کنم؛ که عکسش را به دیوار اتاقم بزنم... 

حسرتِ یک نفر که حرفهایش بوی باروت ندهد، که چهره اش خشن نباشد، که حرفش سخیف نباشد، که مردم را ابله فرض نکند، که دروغ نگوید...

حسرتِ یک شهر که مهربانی در آن موج بزند، که قلدر ها در آن جولان ندهند.

حسرتِ یک مرد...

یک مرد که عادل باشد و کمی، فقط کمی مهربان...

یک مرد که دین را ابزار قدرت نکند؛

یک مرد که در مقابل کشتار چین سکوت نکند و برای مروه اشک تمساح نریزد؛

یک مرد که فرمانِ آسفالت دماوند را ندهد؛

یک مرد که نخبه ستیز نباشد، که کمی دغدغه ی فرهنگ داشته باشد؛

حسرتِ یک نفر که در این قحطیِ انسانیت، انسان باشد...

 دلم آدم های بی ادعا می خواهد، آدم هایی که بین این همه دروغ، حرفشان آرام ات کند.

این روزها در نزدیکترین فاصله، دروغ را می توانی ببینی؛ در رنگ های مختلف، با لحن های مختلف اما در همین روزها برای پیدا کردن کمی صداقت باید تمام شهر را بگردی و دستِ آخر هم چیزی نیابی.

و این چنین است که نسل ما میشود نسل بی آرمان...

نسلی که در ذهنش هیچ قهرمانی وجود ندارد؛ نسلی که از نظرش هیچ انسانی کامل نیست؛ هیچ کس نیست که به قیمت جان بیارزد.

نسلی که امیدی به امروز ندارد و تنها نزاع شیران و روبهان را می بیند. نسلی که وقتی شب هنگام چشمهایش را می بندد؛ هیچ فردایی را نمی تواند برای خودش مجسم کند؛ که می داند در این کشور میشود با فوق دیپلم وزیر شد و با دکتری هیچ نشد؛ نسلی که هر شب باید دروغ بشنود؛ هر روز باید ریا ببیند؛ و صاحبانِ قدرت در این آشفته بازار میخواهند به زور به تو بفهمانند که همه چیز خوب است؛ که مملکت ما، مملکتِ گل و بلبل است، که ندایی کشته نشده، که زندانی سیاسی وجود ندارد، که کسی بیگناه زخمی نشده، که بازداشتگاهها خالی است، که اصلآ مخالفی وجود نداشته، که ...

آنها می خواهند بگویند که آسوده بخوابید؛ شهر در امن و امان است...

و ما که هدر رفتن امروزمان را می بینیم، میخوابیم اما نه آسوده، میخوابیم به امیدِ آینده.

شاید که...

    

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:6 توسط زینب حیدری |