حس خوبیه وقتی با دو تا انگشت بتونی یک عالمه حرف بزنی، بتونی تمام احساست و تمام اعتقادت رو با یه علامت ساده نشون بدی؛ من این احساس خوب و با تمام وجودم درک کردم. وقتی نگرانی مادرم و دیدم و بهش قول دادم تا مچ بند سبزمو باز کنم، دیدم میشه فقط با دو تا انگشت حرفتو بزنی، این خفقان چند ماهه به ما یاد داده که چطور با یک نگاه و با یک علامت ساده، همدیگر را بفهمیم و باور کنیم.
حس خوبی داشتم، جدای از اینکه همیشه در هر گروهی افراط و تفریط وجود داره، جدای از صحنه های زشت و زننده ای که دیدم و فراموشم نمیشه؛ مثل وقتی که دیدم زنی میانسال، آب دهانش را پرت کرد به سوی دختر جوانی که شال سبز به سر داشت و مثل وقتی که شنیدم بعضی از شعارهایی که شاید انصاف نبود و عمومیت نداشت، مثلا مادر شهیدی که وقتی شعارِ (ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم) رو شنید با حالت مظلومانه ای گفت: به خدا من جوونامو دادم تا حالا یک ریال هم نگرفتم...
جدای از همه ی اینها، حس خوبی بود که تو هم فرصتی پیدا کرده بودی برای بودن، برای نفس کشیدن، که تو هم به سهم خودت فرصت پیدا کرده بودی تا روی آسفالت خیابون راه بری و شعار بدی، درگیری هم گرچه وجود داشت اما شدید نشد، بالاخره چه اینور، چه اونور، همیشه آدمهای تندرو وجود دارند؛ اما در کل شرایط خوب بود و من خوشحال بودم. به نظرم یک نوع مشقِ دموکراسی بود و تمرینی بود برای همه، که یاد بگیریم صدای همدیگرو بشنویم، که یاد بگیریم همدیگرو تحمل کنیم. یاد شبهای قبل از انتخابات افتادم که تا خود صبح خیابون ها خالی نمی شدن و همه کنار هم بودن...سبز و قرمز و...
حس خوبی بود، اما فقط تا همین چند ساعت پیش...
مدتهاست که صدا و سیما را تحریم کردم خصوصا اخبارش رو، اما امشب اتفاقی اخبار و دیدم و در عین ناباوری دیدم و شنیدم که این تجمع سبز رو چه طور نشون داد، دیدم که موج سبز رو نشون داد و گفت: تظاهر کنندگانی که علیه روز قدس راهپیمایی می کردند!!! و موتور آتش گرفته ای را، که می گفت عاقبت این حرکت بوده...
از ته دل گریه کردم، برای خودم و همه ی هم نسل های خودم، که مجبوریم این همه دروغ و از نزدیک ببینیم و متأسفم برای آدمکهایی که خوشون رو به خواب زدند.
پ ن1:...و از اون حسِ خوب جز هوای گریه، چیزی نموند.
پ ن2:همین...
*از فریدون مشیری
وقتی به استاد آواز ایران بی حرمتی میشه، وقتی ربنا کوتاه میشه و کم کم زمزمه ی چند خوردی چرب و شیرین از طعام فراموشمون میشه...
وقتی فیلم های مهرجویی مجوز نمی گیرن و سنتوری دیده نمیشه، وقتی فیلم بهمن آرا قیچی میشه، وقتی به گلشیفته سخت می گیرن، وقتی کارگردانِ پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران، مسعود ده نمکی است...
وقتی مستند سازان به خاطر منع شدن از به تصویر کشیدن حقیقت، از شرکت در جشنواره ی بین المللی سینما حقیقت خودداری می کنن...
وقتی از رفتن شفیعی کدکنی خم به ابروی کسی نمیاد...
وقتی بسکتبالیستهای جوان با کمترین امکانات، قهرمان آسیا می شن و والیبالیستها نایب قهرمان جهان، اما کسی نمی بینه...
وقتی اسطوره هایمان را زنده زنده دفن می کنیم...
وقتی...
وقتی همه ی اینها در کنار هم قرار میگرند؛ باید هم آمدنِ جومونگ به ایران یک اتفاق بزرگ محسوب شود، اصلاً جای تعجب هم نیست که مردم شب قبل از آمدن جومونگ در فرودگاه بخوابند و هر روز جلوی هتل محل اقامتش صف بکشند و دستِ آخر هم خبرنگاری با شادمانی بگوید: این حقیقت است که جومونگ بخشی از زندگی مردم ایران شده است!!
این مردم یا همه ی ایران را گشته اند و کسی به بزرگیِ!! جومونگ پیدا نکردن یا تمام بزرگان ایرانی را در حدِ اعلا اکرام کردند و دیگه واقعاً نوبتِ خودِ جومونگ بوده...
گر چه من حدود یک ماه است که فهمیدم،جومونگ، این حقیقت زندگی ایرانی ها!! یک مَرد است، چون قبل از این فکر میکردم که حتماً جومونگ هم مثل یانگوم،باید یه زن باشه، اما الآن از خدا ممنونم که من رو از این اشتباه بزرگ درآورد!!
پ ن: اولش فقط نوشتم خلایق هر چه لایق... اما بعد دیدم که شاید خیلی هم تقصیر مردم نباشه، چه میشه کرد وقتی اسطوره هایمان را از ما میگیرند؟ شاید پاسخ عده ای به این سؤال جایگزینی باشه، حالا دیگه فرقی نداره که این جایگزین جومونگ باشه یا هر کس دیگه، مهم اینه که هر کی باشه، دیگه از ما نیست...
من بعضی وقتا دوست دارم که جایِ خدا باشم، نه اینکه بخوام خدایی کنم، نه. فقط دوست دارم جایِ خدا باشم تا ببینم خدا چه جوری فکر میکنه؟ تاببینم جمع اضداد با هم چی میشه؟ چه جوری میشه هم مهربانترینِ مهربانان بود هم جبار؟ هم صبور بود هم سریع الحساب؟ هم بخشنده بود هم سخت انتقام گیرنده؟
دوست دارم ببینم خدا چه جوری با خودش حساب کرد که به این نتیجه رسید ما بشیم اشرف مخلوقات؟ چه جوری حساب کرد که به خاطر ما یه تنه جلوی همه ی فرشته هاش وایساد؟ چه جوری حساب کرد که انقدر به ما امیدوار شد؟ چه جوری حساب کرد که به این نتیجه رسید می تونه به ما بنازه؟؟
یعنی واقعا خدا نمی دونست که خیلی از ما پست تر از حیوان می شیم؟ یعنی نمی دونست ما تو روش وای می سیم و ازش طلبکار می شیم؟ یعنی نمی دونست این آدمهایی که آفریده به جونِ هم می افتن و دروغ و ریا رو ترجیح می دن به روراستی و صداقت؟ یعنی نمی دونست خیلی از مخلوقاتش می شن قاتل و فاسد و جانی؟ یعنی نمی دونست ما همین که پامون به زمین برسه آسمون و فراموش می کنیم؟ یعنی نمی دونست با خودمون عهد می بندیم که هر کاری گفت بر عکسش و انجام بدیم؟ یعنی نمی دونست انقدر سرِ خودمون رو شلوغ می کنیم که حسابی تنهاش میذاریم...
من که باورم نمیشه خدا هیچکدوم از اینها رو نمی دونسته؛ پس اگه می دونست چرا انقدر به ما امید بست؟؟
درست اینجور وقت هاست که دوست دارم ببینم خدا چه جوری فکر میکنه...
چه جوری فکر میکنه که با ما-با این همه افتضاحی که به بار آوردیم- بازم مهربونی میکنه؟ که انقدر صبوری میکنه و انقدر اشتباهاتمون رو از عالم و آدم مخفی میکنه تا جایی که حتی خودمون هم شک می کنیم که آیا اصلا ما بودیم که همچین غلط هایی کردیم؟!!
به رومون نمیاره که هیچ، بازم بهمون کلی فرصت میده و اسم یکی از این فرصتها رو میذاره رمضان...
اما ما از کنار این هم به سادگی می گذریم،خیلی هامون که به چشمِ یک رژیمِ غذایی بهش نگاه میکنیم، بعضی هامون هم به چشمِ یک قراردادِ کاملا موقت؛ یک خوبیِ کوتاه مدت...
همین که این ماه تمام شد برمیگردیم سرِخونه ی اول، دوباره همه چیز یادمون میره، سرِمون و میندازیم پایین و تو بیراهه های خودمون تختِ گاز می ریم، انقدر با خودمون مشغولیم که یادمون میره هر از چند گاهی سرِمون و بگیریم بالا و به آسمون نگاه کنیم. نگاه کنیم تا شاید یادمون بیاد که یکی اون بالاست که تمام حواسش به ماست تا شاید صداش بزنیم. اما نمی دونم چی میشه که ما ترجیح میدیم بیراهه ی خودمون و تا آخر بریم ولی حتی یه لحظه هم یادش نکنیم..
میریم و تا جایی ادامه میدیم که دستِ آخر خودش میگه:
ای پسر عمران! هر گاه بنده ای مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گوئی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گوئی همه خدای اویند جز من...
و همیشه به اینجا که می رسم دیگه دوست ندارم خدا باشم...
پ ن : توبه بر لب، سُبحه بر کف، دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما