۱- امشب یه لطیفه شنیدم که دلم نیومد براتون تعریف نکنم:
سردار رجب زاده گفته: در تجمعات انتخاباتی تنها 4 نفر از طرفداران نامزدها مجروح شدند!!!!!!!!!!
.
.
.
2- چند وقت پیش تو وبلاگ دوستی شعری خوندم با عنوان خودکار قرمز، اگرچه شاید کمی برای نوشتن چنین شعری دیر باشه اما چون قولش رو به چند تا از دوستام داده بودم و خودم هم این شعر و خیلی دوست دارم می نویسم، شاید باعث شه یه سری چیزها دوباره یادمون بیاد:
خودکار قرمز ؛
شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعضي گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متن اش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خودکار قرمز نیست این جا
پ ن۱: ببخشید که یه کم زیاد سیاسی شد..!!!
خواندن دا تجربه ی خوبی است؛ خصوصا برای نسل ما که هر وقت کسی خواسته از جنگ برایمان بگوید؛ حرفهایش زود دلمان را زده؛(شاید به خاطر اینکه آدمهای بی ادعا خیلی کم شده اند و یا شاید آنها زیادند و ما نمی شناسیمشان.) به هر حال برای ما که دلمان لک زده برای یک خاطره ی ناب و بی ادعا و دور از غرض ورزی، دا گزینه ی خوبی است. خاطراتی که از دل برخاسته و به دل می نشیند.
"دا" یک رمان معمولی نیست در اصل یک خاطره نوشت یا یک رمان مستند است. با توصیفهای دقیق از روزهای محاصره ی خرمشهر که تو را به آن فضا می برد و باعث می شود که خودت را در کنار نویسنده ببینی. این حس به قدری قوی است که وقتی زهرا به تنهایی برادرش را دفن می کند تو، پا به پای او گریه می کنی. وقتی زهرا می ترسد، تو هم دچار استرس می شوی. وقتی زهرا مجبور می شود خرمشهر را ترک کند؛ دلِ تو هم می گیرد و حتی شاید تا چند وقت شبها در خواب هم صدای خمسه خمسه بشنوی.
خواندن این کتاب کار راحتی نیست و شهامت می خواهد زیرا به قدری وقایع خوب تعریف می شوند که تو می توانی آن ها را به خوبی تصور کنی. گرچه این کتاب به لحاظ فنی ایراداتی دارد؛ خصوصا از بعد از شهادت علی که آشفتگیِ خاطرات کاملا مشهود است، جمله ها در هم می آیند و ترتیب بعضی اتفاقات به هم می خورد؛ اما به هر حال کتابی است که به نظر من در تاریخ ایران کم نظیر و شاید هم بی نظیر باشد و اینکه در کمتر از دوسال به چاپ هفتادم رسیده و کارگردانان زیادی از جمله تهمینه میلانی تصمیم به ساخت فیلمِ آن گرفته اند؛ سندی است بر این ادعا.
این هم قسمتی از کتاب که تا حدودی با حال و هوای کتاب آشنا شوید:
ترکش، مغزش را متلاشی کرده، تکه های پوستِ سر و موهایش همراه ترکش های ریز و درشتِ آغشته به مغز و خون به اطراف پاشیده شده بودند. نصف سرش رفته بود و صورت نداشت. پارچ آب پلاستیکی قرمز رنگش مچاله شده، آن طرف تر افتاده بود.[...] چادرم را زیر بغلم جمع کردم و دست به کار شدم. دو تکه از مقوا را به شکل جارو و خاک انداز به دو دستم گرفتم. با اینکه مدام دلم ریش می شد وحالت تهوع داشتم، تکه های مغز آمیخته با مو و خون را که به زمین کاهگلی چسبیده بودند، جمع کردم.[...] حالت عصبی و دل به هم خوردگی ام باعث می شد، تمام بدنم بلرزد و فشار زیادی را تحمل کنم.[...]بوی خون درونم را زیر و رو می کرد. تکه ها را بر می داشتم و در کاسه ی سرِ پیرمرد که از پیشانیش جدا شده بود، می ریختم.
پ ن1:بدین گونه است که سنت ها پاس داشته می شوند، آن گاه که مردم قادرند به خاطر عقیده ای بمیرند.(پائلو کوئیلو)
پ ن2: این روزها هر وقت دلم میگیره، با خودم میگم " ألَیسَ الله بکافٍ عباد؟ " بعد انگار که بخوام به خودم دلداری داده باشم؛ همش تو دلم میگم: هست، هست، هست...
پ ن3: کاش واقعا باشه...
خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا را آفرید
روز سوم صدا را
روز چهارم رنگها را
روز پنجم حیوانات را
روز ششم انسان را
روز هفتم
خداوند اندیشید، دیگر چه چیز را نیافریده؟
پس تو را برای من آفرید...
پ ن 1: به افتخار تو که اومدنت، امروز و برام یه روز خاص کرده؛ خاص تر از تمام روزهای سرخ تقویم...
پ ن2: پاییز مبارک...