تبليغاتX
پنجره

 پ ن1: پارسال درست چنین روزی بود که نوشتم "نیمکتهای دنیا را بد چیده اند"

پ ن2:حالا بعد از یک سال رسماً اعتراف میکنم که من اشتباه کردم، نیمکتهای دنیا را ما می چینیم...

پ ن3: تابعداَ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:19 توسط زینب حیدری |

این مسائل حیاتی  حیاطی!!!

1- خسته وکوفته دارم از کلاس زبان برمیگردم، کوله ام  رو انداختم رو دوشم ، از مترو پیاده میشم و یاد 135 پله ای می افتم که باید برم بالا...

با فکرهای خودم مشغول بودم که خانم جوانی حدودا 26ساله صدام کرد...گفت ببخشید میتونم یه سؤال ازتون بپرسم؟ گفتم خواهش میکنم و زیر لب آرزوکردم که جواب سؤالشو بدونم تا ضابع نشم..گفت: اون خانوم و می بینی که جلو داره راه می ره؟ همون که مانتوی زرشکی پوشیده..

نگاهمو از روش برداشتم و دنبال زنی گشتم با مانتوی زرشکی، و وقتی دیدمش دوباره به سمتش برگشتم و گفتم خب؟؟ گفت حالا من جلوی شما راه میرم بعد بهم بگو که به نظرت من مثل اون خانومم یا ازش چاق ترم؟؟!!!!!!!! 

اولش خیلی تعجب کردم گفتم شاید اشتباه شنیدم اما دیدم جلوی من شروع کرد به راه رفتن، چند قدمی رفت و برگشت، با استرس انگار که دنبال کشف یه مسأله ی مهمی باشه ازم پرسید: خب دیدی؟ چی شد؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: خب یه کم چاق ترین...بعد -انگار که بهش خبر دادن که ماشینی که همه ی خانواده ات توش بودن چپ کرده- با غصه نگاهم کرد و گفت: تو رو خدا راست می گی؟؟ خیلی بد شد من فکر میکردم لاغرترم...آخه میدونی تو خونه روم نمیشه از کسی بپرسم که چاقم یا نه،می ترسم بپرسم و  اونام بگن که چاقم!!!!!!!!!!

2- این اتفاق که افتاد یاد چند وقت پیش افتادم که تو حیاط دانشکده نشسته بودم، دختری که نمی شناختمش اومدجلو و با هیجان پرسید: ببخشید شما دماغتون و عمل کردین؟!!! گفتم چطور؟ گفت: آخه من و دوستام سر این موضوع با هم شرط بستیم!!!!!!!!

 پ ن1: حیف از زندگی که تلف میشه با این بیهودگی ها...

پ ن2: این چند روز از صدای زنگ تلفن هم میترسم؛ مبادا کسی بگوید تو هم رفتی ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:42 توسط زینب حیدری |