تبليغاتX
پنجره -

آن نه عشق است که بتوان برِ غمخوارش برد

یا توان طبل زنان بر سرِ بازارش برد

عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد

هم از آن عشق که منصور، سرِ دارش برد

عاشقی باش که گویند: به دریا زد و رفت

نه که گویند: خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار

نه که کالاش کنی، گویی: طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه ی شیرین روزی

عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب

کاری از پیش رود کارستان ک" آرش" برد

 

حسین منزوی

 

پ ن1:بالآخره این امتحانات پایان ترم تموم شد، عذر میخوام از همه ی دوستانی که تو این مدت سرزدن و از من جواب ندیدن. . .

پ ن 2:انتظارِ روزِ برفی...


+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:38 توسط زینب حیدری |