تبليغاتX
پنجره - پایان یک کبیسه...

شلوغی متروی میرداماد و مغازه ها، ترافیک سنگین شهر، صدای بلند دستفروش ها که تو بساطشون همه چیز پیدا میشه؛ از کروات و ساعت و لباس و کیف گرفته تا انار...همه ی اینها یادم میندازه که عید تو راهه...

از همه ی عید فقط هفت سینش رو دوست دارم و یا مقلب القلوبِ لحظه ی سال تحویل رو که با شنیدنش انگار یه چیزی تو دلم اینور اونور میشه و بوسه ی بابا رو که روز عید شیرین تر از همه ی روزهای دیگه میشه و عیدی که بابا از لای قرآن بهم میده...

از بقیه ی عید؛ از آدمکهایی که به یه دست لباس نو قانعن، از آدمکهایی که اگه شب عید سبزی پلو با ماهی نخورن فکر می کنن فاجعه رخ میده، از آدمکهایی که لبخندهاشون تاریخ انقضاء داره، از سفرهایی که نمیدونی برگشت داره یا نه، از شلوغی سیزده بدر که باعث نابودی طبیعت تو روز طبیعت میشه...از همه ی اینها دلم میگیره.

انگار هرچی بزرگتر می شیم، سخت تر دلمون خوش میشه؛ یادمه وقتی بچه بودم عاشق عید بودم، عاشق دو هفته تعطیلات، عاشق لباس و کفش نو، تو یه روز 10 جامهمونی میرفتیم و خسته نمیشدم و وقتی یه دفعه کلی مهمون میومد خونمو ن کلی ذوق میکردم. اما حالا هیچکدوم از چیزهایی که قبلآ خوشحالم میکرد خوشحالم نمیکنه، حالا دوست دارم فقط آدمهایی رو ببینم که دوستشون دارم؛ به نظر من آدمها یا انقدر عزیز و نزدیکند که برای دیدنشون بهانه لازم نیست، آدمهای یکرنگی که همیشه هستند نه سالی یکبار_مثل دایی که اگه یه هفته نیاد خونمون دلم براش تنگ میشه_ یا انقدر دورن که سالی یکبار دیدن و ندینشون شاید خیلی فرق نکنه...

هیچوقت دلیل شادی مردم برای آغاز سال نو رو نفهمیدم؛ به نظر من تنها نکته ی مهمش اینه که باید حواسمون باشه که اگه کسی تاریخ رو ازمون پرسید جای 87 بگیم88. شایدم من خیلی سخت میگیرم اما به نظر من تا روزگارمون نو نشه، روزِ نو هیچ فایده ای نداره و تا فکرمون نو نباشه، تا نگاهمون تازه نشه، روزگار همونی هست که همیشه بوده...

اما این آخرین پست من تو سال 87 بود، سالی که متفاوت بود با همه ی 21 سال قبلی زندگیم؛ سالی که سعی کرد خیلی چیزها رو یادم بده و تونست، سالی که میخواست یکی از عزیز ترین هامو ازم بگیره و نتونست و حالا نفسهای این کبیسه هم به شماره افتاده...

برای همه ی اونهایی که دوستشون دارم؛ برای مینا که هیچوقت از خستگی هام خسته نشد، برای سیما که هروقت می خواستم بود، برای سپیده که تصویر لبخندش تا همیشه تو ذهنمه،برای سعیده،برای فاطمه، برای ساناز و نرگس و ...، برای همه ی بچه های صفحه ی اول،برای همه ی دوستای خوب مجازی و غیر مجازی که اسمشون تو پیوندام هست و نیست، برای همشون سال خوبی رو آرزو میکنم.

همین...

پ ن 1:میگی چرا این روزها انقدر بغض می کنم؟ بهت می گم نگران نشو...بغض هایی دارم که از خنده های قدیمی ام خیلی با ارزش ترند...تازه خوبیش اینه که هنوز بلدم بخندم.

پ ن 2:تابعدآ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:27 توسط زینب حیدری |